ما چقدر فقیر هستیم!
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچّۀ کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانهروز در خانه محقَّر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا بـه زندگی آنها توجّه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فوّاره داریم و آنها رودخانهای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما بـه دیوارهایش محدود میشود امّا باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکّرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
(امیرحسین)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود