چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳ - 10:27 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
...اجازه حرف زدن نمیدهی!
دو زن با هم حرف میزدند. ناگهان یکی از آن دو که بیوقفه حرف میزد و تقریباً اجازۀ حرفزدن به دیگری نمیداد.
او گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایهات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»
زن پرحرف تعجُّب کرد و با ناراحتی گفت:
«وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چطور ادّعا میکنی که من دروغ میگم؟!»
دوستش جواب داد: «من اصلاً نمیتونم فکر کنم تو چیزی شنیده باشی، برای این که به هیچ کس اجازه حرف زدن نمیدهی.»
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود