مهمانکردن خدا!
روزی عدّهای از کودکان بازی میکردند . حضرت موسی از کنارشان گذشت . کودکی گفت : ای موسی! ما میخواهیم مهمانی بگیریم و خدا را دعوت کنیم از خدا بخواه در مهمانی ما شرکت کند .
موسی گفت: من می گویم امّا نمیدانم خدا قبول کند یا خیر ؟
موسی به کوه رفت ولی از تقاضای کودکان چیزی نگفت .
خداوند فرمود: موسی! صحبتی را از یاد نبردهای ؟
موسی به یاد قولش با کودکان افتاد و خواسته کودکان را گفت .
خداوند فرمود: فردا همه قوم را جمع کن و بگو مهمانی بگیرند . من خواهم آمد .
مردم مهمانی گرفتند . غذا درست کردند و منتظر ماندند تا خدا بیاید .سر ظهر گدایی به دروازه شهر آمد و تقاضای غذایی کرد . او را راندند ...و باز منتظر ماندند تا خدا بیاید .
از خدا خبری نشد . خشمگین به موسی از این بدقولی نالیدند . موسی بسوی خدا رفت تا علت نیامدن را بپرسد . خداوند فرمود:
من آمدم اما کسی تحویلم نگرفت . من در تجلّی همان گدای ژولیده بودم ...
خواجه عبدالله انصاری
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود