...عاقبت خودگرگ بودي
بازنویسی حکایتی از گلستان سعدی
✳️
سعدي ميگويد: زماني كه در دمشق زندگي ميكردم به خاطر ناراحتي و دلخوري كه بين من و دوستانم پيش آمد ،به سمت بيابانهاي بيتالمقدس رفتم و گوشۀ عُزلت گزيدم. تا اين كه توسط سپاهيان كشور روم اسير شدم. روميان مرا همراه با بسياري از اسيران ديگر به انجام كارهاي سخت و بيگاري، وادار كردند.
✳️
پس از مدّتي يكي از بزرگان شهر حَلب در سوريه كه با من دوستي ديرينه داشت به طور اتّفاقي از آنجا عبور ميكرد. مرا ديد و شناخت و از وضعيّت و حالي كه داشتم، تعجّب كرد و گفت:
اي دوست عزيز اين چه حالي است كه تو داري؟ آدم دانشمندي نظير تو چرا كارهاي سخت و مشقّت بار انجام ميدهد؟
✳️
من ماجراي اسارت خود را براي دوستم تعريف كردم ، او مرا از روميان به ده دينار خريد و آزاد كرد و به خانه خود برد . پس از مدّتي دختر خود را نيز به ازدواج من در آورد و مَهريّۀ او را صد دينار تعيين كرد. امّا هنوز زمان زيادي نگذشته بود كه همسرم بناي ناسازگاري را گذاشت و مُدام با من بحث و مشاجره ميكرد. روزي به طعنه گفت :
تو همان كسي هستي كه پدرم با ده دينار او را خريد و آزاد كرد.
من هم در جواب او گفتم: بله، پدرت با ده دينار مرا آزاد كرد، اما با صد دينار گرفتار تو كرد.
✳️
شنيدم گوسفندي را بزرگي
رهانيد از دهان و دست گرگي
شبانگه كارد بر حلقش بماليد
روان گوسپند از وي بناليد
كه از چنگال گرگم در ربودي
چو ديدم عاقبت خودگرگ بودي
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود