تو چیزی زدی من خوشم آمد، من هم حرفی زدم تو خوشت بیاید
وقتی یك نفر در برابر خوش آمد گویی دیگری، به او وعدهً دروغ دهد، اما آن شخص دل را خوش كند و جویای آن وعده شود، این مثل را برایش می آورند.
می گویند روزی مالك یك آبادی به خانهً كدخدا می رود. ساززن آبادی می رود پهلوی مالك و یك پنجهً عالی ساز می زند. ارباب كه خوشش آمده بود، وعده می دهد، سر خرمن كه شد، یك خروار گندم به ساززن بدهد. ساززن هم خوشحال شده و تا موعد خرمن روزشماری می كند. رفته رفته سر خرمن می رسد و مالك برای برداشت محصول به آبادی می آید و ساززن با خوشحالی می رود پیش مالك و بعد از عرض سلام به یادش می اندازد كه:« من همان ساززن هستم كه وعده نمو دید، سر خرمن یك خروار گندم لطف بفرمایید.»
مالك خنده ای می كند و میگوید:« عمو جان، تو یك چیزی زدی، من خوشم آمد، من هم یك چیزی گفتم كه تو خوشت بیاید. حوصله داری؟» و ساززن بیچاره را محروم میكند.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود