به آرزوی هیچکس نخندیم!(خاطرهای ار رضاشاه)
از تیمسار ضرغام یکی از امرای رضاشاه نقل شده ؛
یک بار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبتها آمده بود. همین طور که از جلوی افسران رد میشد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت. سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت : بنده قربان!!!
وقتی مراسم تمام شد، ضرغام سرهنگ را صدا میکنه و میگه شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!؟! سرهنگ نمیگه ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام تعریف میکنه که: من و فلانی و اعلیحضرت در جوانی با هم دوست و رفیق بودیم. در جوانی ، یه شب من و فلانی و اعلیحضرت در بریگاد قزاق نگهبان بودیم و دور آتش نشسته بودیم.
نقل از این شد که هر کس آرزویش را بگوید ، فلانی گفت من میخوام یه گلّۀ ۱۰۰۰ تایی گوسفند داشته باشم.
من گفتم میخوام تمام دهاتمون رو بخرم.
نوبت به اعلیحضرت که رسید، گفت: من میخوام شاه بشم!!
من و فلانی بهش خندیدیم و من گفتم: آخه قرمساق ، تو را چه به شاهشدن؟!
امروز صبح اعلیحضرت با دیدن من، در گوشم گفت: قرمساق کیه؟
منم گفتم: بنده قربان!! 😐
یادمان باشد به آرزوی هیچکس نخندیم!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود