نیکاندیش بیادّعا و بیریا
♦️انسان پولداري در شهري زندگي ميکرد اما به هيچ کسي ريالي کمک نميکرد. فرزندي هم نداشت و تنها با همسرش زندگي ميکرد. در عوض قصّابي در آن شهر به نيازمندان گوشت رايگان ميداد. روز به روز نفرت مردم از اين شخص سرمايهدار بيشتر ميشد. مردم هر چه او را نصيحت ميکردند که اين سرمايه را براي چه کسي ميخواهي در جواب ميگفت نياز شما ربطي به من نداره. برويد از قصّاب بگيريد. تا اين که او مريض شد. احدي به عيادت او نرفت. اين شخص در نهايت تنهايي جان داد .هيچ کس حاضر نشد به تشييع جنازۀ او برود. همسرش به تنهايي او را دفن کرد .اما از فرداي آن روز اتّفاق عجيبي در شهر افتاد. ديگر قصّاب به کسي گوشت رايگان نداد. او گفت کسي که پول گوشت را ميداد، ديروز از دنيا رفت!!
زود قضاوت نکنيم!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود