خودت باش!
میگویند دو سرباز آمریکایی به نام های جیمز و ویلیام در بیابانهای بصره و در ماه رمضان؛ تشنه و گرسنه در حال پیادهروی بودند و از دور یک مسجد دیدند. جیمز به ویلیام گفت:
ببین من برای این که از این مسلمانها چیزی برای نوشیدن و خوردن بگیرم میگویم اسمم حسن است!
ویلیام گفت: امّا من ویلیام هستم و تا آخر هم همینم!
به مسجد نزدیک شدند و چند نفر عراقی آنجا بودند.
جیمز به آنها گفت: السّلام علیکم بنده حسن هستم.
ویلیام هم گفت: های! من هم ویلیام هستم.
حسن (جیمز) گفت: ببخشید! ما نیاز به آب و غذا داریم.
یکی از عراقیها به حسن گفت: بهبه، و علیکمالسّلام و رحمتالله حسنجان رمضان شما مبارک! (یعنی تا افطار صبر کن)،
و به دوستانش گفت: برای ویلیام آب و غذا بیاریم!
○خودت باش!
به مارماهی مانی نه این تمام و نه آن
منافقی چه کنی مار باش یاماهی!
سنایی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود