کودکی رضاشاه
ملکالشّعرا میگوید:
روزی رضاشاه به پسرش محمدرضاشاه و من گفت:
من طفل شیرخوار دو ماهه بودم که با مادرم از سوادکوه بتهران روانه شده بودیم، در سرگدوک فیرزوز کوه من ازسرما و برف سیاه شدم و مادرم به خیال آن که من مُردهام، مرا به چاروادار سپرد که مرا دفن کند و حرکت کنند. چاروادار مرا در آخور یکی ازطویلهها با قُنداق برجا گذاشت و خود و قافله به راه افتاده به فیروزکوه رفتند.
ساعتی دیگر قافلۀ دیگری میرسند و در قهوهخانۀ گدوک منزل میگیرند. یکی از آنها گریۀ طفلی را میشنود. میرود و کودکی در آخور میبیند، او را بُرده گرم میکنند و شیر میدهند و جانی میگیرد و در فیروزکوه به مادرش تسلیم مینمایند!
بهار، ملکالشّعرا، تاریخ مختصر احزاب سیاسی؛ انقراض قاجاریه، چاپ رنگین، تهران، .۱۳۲۳ – ص ۷۰ – ۶۹
🆔 @gozare_zamaan
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود