جُنَید بغدادی و پرستو!
پس چون جُنَید در آن خانه بنشست و همه شب الله الله میگفت، آوازۀ او منتشر شد و صاحبغرضان پدید آمدند و هر کسی زبان در کار او دراز کردند و قصّۀ او بر خلیفه برداشتند. خلیفه گفت: "او را بی حجّتی منع نتوان کرد."
گفتند: "خلق به سخنِ او در فتنه میافتند."
خلیفه کنیزکی داشت که به سه هزار دینارش خریده بود و به جمالِ او هیچ آدمی نبود. در عهدِ او و آیتی بود در زیبایی و ملاحت و خلیفه عاشق او بود. خلیفه بفرمود تا آن کنیزک را بیاراستند و جامههای سخت فاخر درو پوشانیدند و قُرب دو سه هزار دینار جوهری نفیس بدو بستند. پس به وی گفت: "برو به فلان جای و در پیش جُنَید روی بازگشای و خویشتن و جامه و جواهر برو عرضه کن و زاری بسیار کن و بگو که من هیچ کس ندارم، چنینام که مرا میبینی و مال بیقیاس دارم و مرا دل از کارِ جهان بگرفته است. آمدهام تا مرا نکاح کنی تا من نیز در صحبتِ تو روی به طاعت آرم که دلم با اهل دنیا قرار نمیگیرد جز با تو. و چندانک توانی جدّ و جهدِ بلیغ به جای آور."
پس کنیزک برفت و خلیفه خادمی را، به رقیبی، با او فرستاد تا آن حال مشاهده کند. پس کنیزک در پیشِ جنید شد و بنشست و روی بگشاد. جنید درو نگاه کرد نه به اختیار بلکه چشمش برو افتاد و آن جمال و جامه و جواهر بدید. در حال سر در پیش انداخت. آن کنیزک زبان برگشاد و هرچه خلیفه او را تعلیم داده بود،بگفت و همچنان زاری میکرد و میگفت تا از حد بشد. جنید خاموش میبود، سر در پیش به اندیشه فرو شده. همی ناگاه سر از پیش برآورد و گفت: "آه!"
و در آن کنیزک دمید. کنیزک همان جا در حال پیش باز افتاد و جان تسلیم کرد. آن خادم که آن حال بدید در حال برفت و خلیفه را خبر کرد. خلیفه را آتش در جان افتاد و از آن کار پشیمان شد و گفت: "هر که با مردان حق آن کند که نباید کرد آن بیند که نباید دید."
برخاست و برِ جنید آمد. گفت: "چنین کسی برِ خود نتوان خواند."
پس جنید را گفت: "یا شیخ! از دلت برآمد که آن چنان لعبتی را بسوزی و بی جان کنی؟"
جنید گفت: "آخر تو را امیرالمومنین گفتند. شفقت تو بر مردمان چنین است که میخواستی که ریاضت و بیخوابی و جانکندنِ چهلسالۀ مرا به باد بردهی؟ من خود در میان کیم؟ مکن تا نکنند."
(تذکرهالاَولیاء: عطّار نیشابوری، تصحیح شفیعی کدکنی، نشر سخن، ص ۴۳۶)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود