چند لطیفۀ بالطافت!
یه خانم هر صحبتی که میکنه همسرش همون رو تکرار میکنه.
خانمه میگه چرا حرفهای منو تکرار میکنی؟
آقا هم باز تکرار میکنه.
بعد خانمه میگه: بلند شو بریم خرید!
آقا میگه نه نه دیگه تکرار نمیکنم.
شوهر خسیس 😂😂😂😂
*******************
به یارو گفتند با واژه «اشکالی نداره» جمله بساز.
گفت: بر پدرتون لعنت!
گفتند: در این جمله که «اشکالی نداره» نیست.
گفت: پس حالا که اشکالی نداره بر جد و آباءتون هم لعنت!
************
یارو میگفت؛ دیشب خواب دیدم یک خمره پر از جواهرات پیدا کردهام و خمره گنج را روی کولم گذاشته و حمل میکردم، ولی از بس سنگین بود، خودم رو خراب کرده بودم. وقتی بیدار شدم از خمره خبری نبود، اما در عوض خودم را حسابی خراب کرده بودم.
شانس آوردم که لااقل نصف خوابم تعبیر شده!
*************
یارو برای یک عده تعریف میکرد و میگفت؛ عجب دوران طلایی و خوبی داشتیم!
پرسیدند؛ کدام دوران را میگویی؟
گفت؛ شما یادتان نمیاد!
گفتند؛ خب، شما بگید،
گفت؛ خودم هم یادم نمیاد!
**************
یارو قمپز در میکرد و میگفت؛ من مثل شیر درنده و مثل یوزپلنگ تیزپا و مثل عقاب بلندپرواز و مثل شتر مقاوم و... هستم.
ازش پرسیدند؛ کی از باغ وحش فرار کردی؟!
**************
حکایت کردهاند که یکی از نامزدها در تبلیغات انتخاباتی خود میگفت؛
من با امپریالیسم، کمونیسم، سوسیالیسم، نازیسم، فاشیسم، ایدهآلیسم و... به شدّت مبارزه خواهم کرد!
پیرمردی از وسط جمعیت برخاست و گفت؛
من که متوجّه نشدم چه میگویی؟ ولی کاش یک فکری هم برای روماتیسم من میکردی!
*******************
زن به همسرش میگوید:
آن چیست که اولش منم.دومش تویی و سومش زبان؟
مرد می گوید:نمیدانم.
زن می گوید:گل گاوزبان!!
******************
بقالی که یک شاگرد ناشنوا داشت در میان دوستانش لطیفهای تعریف کرد و شاگرد ناشنوای او از خنده روده بُر شد!
پرسیدند؛ مگر متوجّه شدی چی گفت؟
جواب داد؛ نه! ولی به اوستایم اعتماد دارم و میدانم حتما جوکی تعریف کرده که همۀ شما خندیدید؟
********************
یارو افتاده بود توی چاه و میگفت؛ شانس آوردم که ته چاه سوراخ نیست!
*********************
این سؤال تو دو قسمت داره، قسمت اولش که مهم نیست و فقط قسمت دومش مهمه که اون هم به تو مربوط نیست!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود