جنایتکار هم طعم شیرین مهربانی را میفهمد!
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس کهنه و خسته به دهکده رسید.
چند روز چیزى نخورده و گرسنه بود. جلوى مغازه میوهفروشى ایستاد و به سیبهاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.
دودل بود که سیب را به زور از میوهفروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مىکرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوهفروش گرفت. میوهفروش گفت: «بخور، نوش جانت، پول نمىخواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکّۀ میوهفروشى ظاهر میشد. و بى آن که کلمهاى ادا کند، صاحب دکّه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت. یک شب، صاحب دکّه وقتى که مىخواست بساط خود را جمع کند، صفحۀ اول روزنامه به چشمش خورد. عکس توى روزنامه را شناخت .زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوهفروش شمارۀ پلیس را گرفت ...
موقعی که پلیس او را مىبُرد، به میوهفروش گفت :
«آن روزنامه را من جلوی دکّۀ تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى که داشتم براى پایاندادن به زندگىام تصمیم مىگرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد!!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود