«کودک استثنایی»
فریدون تنکابنی
«همین که نوزاد به دنیا آمد، پزشک ضربهای به پشتش زد که مانند همۀ نوزادان نفس بکشد و به گریه بیفتد، نوزاد نفس کشید، اما بر خلاف نوزادان دیگر به گریه نیفتاد، بلکه گفت:
«منّت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو میرود...
پزشک با شگفتی ضربۀ دیگری به پشت نوزاد زد، این بار گفت:
«از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند.»
پزشک با خود گفت: «این کودک استثنایی و مغز نابغهها را دارد. مسلّماً در این جامعۀ هشلهف عقبمانده دچار دردسر خواهد شد، بهتر است نیمی از مغزش را در آورم.»
نیمی از مغزش را بیرون آورد و بعد ضربهای به پشتش زد، نوزاد این بار گفت:
«در زندگی زخمهایی هست که روح را در انزوا مثل خوره میخورد و میتراشد»!
پزشک ضربۀ دیگری به پشت نوزاد زد و این بار با حیرت و ناباوری شنید:
«من مسلمانم، قبلهام یک گل سرخ، جانمازم چشمه، مُهرم نور...»!
پزشک با خود گفت:
«خیر، درست شدنی نیست! بهتر است بقیه مغزش را هم بیرون بیاورم، اصلاً مغز به چه دردش میخورد. بیمغز راحتتر زندگی خواهد کرد».
پزشک بقیۀ مغز نوزاد را هم بیرون آورد و باز ضربهای به پشت او زد. نوزاد این بار فریاد برآورد:
«مرگ بر بیحجاب! مرگ بر لیبرال! مرگ بر سکولار! مرگ بر روشنفکر!...»
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود