صبح، معزول شدم، شب مُردم!
پند...
ای مدیران که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید
«این که خفتهست در این خاک منم»
از مُدیران قدیمِ وطنم!
یاد آن دورۀ بشکوه، بخیر!
یاد آن لذّت انبوه، بخیر!
جاننثاران همگی دورم جمع
جمله پروانه و من همچون شمع
------
پاچهام تا که کمی میخارید
پاچهخوار از همه سو میبارید!
چون که از زحمت امضاکردن
خسته میگشت مرا گاهی تن
بود کاناپه و بالش، حاضر
شانهمالان پی مالش، حاضر!
------
لیک طرحی دگر آورد فلک
بختِ بد پای مرا کرد فلک
چون ورق نیز چو بختم برگشت
داخل حجله عـروسم نر گشت!
از مدیریّت خود عزل شدم
مایۀ لودگی و هزل شدم
------
پاچهخواران همه دل سخت شدند
پاچهگیرِ من بدبخت شدند!
تو نپندار بسی غم خوردم
صبح، معزول شدم، شب مُردم!
پند گیرید از این قصّۀ من
گر توانید، نمیرید اصلاً !
------
حالیا غمزده توی گورم
سوژۀ طنز «سلیمانپور»م!
شده جانی که ندارم بر لب
پاچه خوارم شده مور و عقرب
لیکن آن وسوسه و شور و شَرَم
بهخدا هیچ نرفته ز سرم
گر چه این دخمه شده مأوایم
باز هم در طلب دنیایم !
-----------------------
«سعید سلیمانپور ارومی»
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود