دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ - 17:8 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
حکایت موش و شترسواری
موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد. شتر به دلیل طبع آرامی که داشت با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش رابه وی گوش زد کند. این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانهای رسیدند.
موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید:
«چرا ایستادهای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟»
موش گفت: «این رودخانه خیلی عمیق است.»
شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: «عمق این آب فقط تا زانوست.»
موش گفت: «میان زانوی من و تو فرق بسیار است.»
شتر پاسخ داد: «تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خودرا بر عهده گیر.»
چون پیمبر نیستی پس رو به راه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش گر پادشاه نیی
خود مران چون مرد کشتیبان نیی
مثنوى معنوى
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود