لقمان و فرزند
آوردهاندكه لقمان حكيم با پسرش اختيار سفري كرده و قصد لقمان آن بود كه بر پسر رنج و محنت سفر و راحت حضر را معلوم كند.
درازگوشي داشتندكه به نوبت سوار ميشدند.دوسه روزي كه راه رفتند درازگوش ايشان لنك شد چنان كه گام ازگام برنميداشت. پسرمانده شد و به جزع وفزع درآمده اضطراب ميكرد. لقمان گفت:
اي فرزند، دلتنك مباش كه خيروصلاح ما در اين است.
پسر گفت: اي پدر در اين چه خيروصلاح خواهدبود كه ما در اين بيابان پياده ماندهايم و پياده نتوانستم رفت و خر ما لنك شده!
: ای پسر،كردگار آن كند كه خواهد.
دراين سخن بودند كه ناگاه در آن شب تاريك پاي پسر به گودالي رفت و پيچ خورده از جا بدررفت چنان كه قدم از قدم نميتوانست برداشت. در همان جا نشست و به پاي خودچسبيد و به اضطراب و زاري درآمد و ميگفت: حال ما چون خواهدشد؟
پدرگفت: خدا خواهد همان شد و در اين امر صبر و شكر بايدكرد. البته خيرمادراين است. " «عَسي اَن تَكرهوا شَيئا وَ هُو خَير لَكُم » اي پسر،غم واندوه بر دل راه مده و صبر پيش گيركه قضاوقدر كار خود را ميكند و آخر كار نيكوخواهدشد".در طريقت هرچه پيش سالك آيد،خير اوست ".قوله تعالي "سيجعل الله بعد عُسريُسرا".
القصّه آن شب در آن صحرا گرسنه و تشنه ماندند.پسر بيقراري ميكرد و پدر او را امر به صبر كرده ،ميفرمود: "الصَّبرمِفتاحُ الفَرَج ." تا اين كه روز ديگر شد. شخصي را ديدندكه بر درازگوش ايشان سوارشده ميآمد و هيچ اثرلنگي براو ظاهر نبود. پسر نيز ازآن آزار صحّت يافته بود به نزد آن مرد رفته گفت: اين چهارپا از ما است. تو به كجا ميروي؟
آن مردگفت: من در اين صحرا ميگرديدم. اين خر را يافتم. گمان كردم از مردم اين ده است. آوردم كه به صاحبش برسانم. چون مال شما است تصرُّف كنيد. پسر سوارشد و لقمان پياده آمدتا بدان ده رسيدند. ده را خراب و ويران ديدند.نزديك رفته مردم بسيار كشته و افتاده ديدند.از يكي احوال پرسيدند: مردم اين ده را كه قتل و غارت كوده؟
آن شخص گفت: من هم اهل اين ده هستم. جمعي از دشمنان نصف شب بر ما شبيخون آوردند و همه را کشتند و اموال ما را غارت كردند.
لقمان به پسر فرمود: اي عزيز، مشاهده نمودي كه حكيم عليالاطلاق آنچه خيروصلاح بنده در آن ست ميكند. اگر لنگيدن الاع و آزار پاي تو روي نميداد،ما هم كشته ميشديم. آنچه واقع شد خير و صلاح ما بود و تو بيصبري مينمودي. پس معلوم ميشو هرچه ازحادثات جهان واقع شود،به اذن حقتعالي است و صلاح بنده در آنست .
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود