نتيجۀ سادهلوحي
خداكند قصّهام زيبا باشد و مثل نخ درازي كشيده شود .
در دهي گربهاي بودكه همۀ موشهاي اطراف را ميخورد .
موشهاي خانگي و صحرايي همه او را ميشناختند و تا او را از دور ميديدند،فرار ميكردند .
مدّتي گذشت و ديگر موش گيرش نيامد .
تدبيري كرد كه موشها را به طرف خود بكشد .
چند روز از خانه بيرون نيامد و شهرت داد كه توبه كرده است .
روزي سر و كلّهاش پيداشد و در سر بازار و بيرون شهر منادي فرستاد كه من توبه كردهام و ديگر يك موش هم نخواهم خورد. تصميم دارم كه عروسي كنم و دوست و دشمن را به مهماني دعوت خواهم كرد.هركسي خير مرا ميخواهد قدمش بر سر چشم هرجا كه موشي هست به ديدنم تا آشتی كنيم و دوست بشويم .
خبر از ده به ده منتشر شد.موشان خانگي و صحرايي كه به هم ميرسيدند، ميگفتند:
شنيدهاي كه گربه توبه كرده و قصد ازدواج دارد.او ما را هم به عروسي دعوت كرده است .
بايد برويم سلامش كنيم و مباركباد بگویيم .
موشان غرق شادي و اميد بودند و فرياد ميكردندكه چه سعادتي ؟ديگر ترس نداريم ميتوانيم آسوده برويم و بيایيم زيرا كه يك دشمن داشتيم و او هم رفع شد .
براي تهنيت گربه توبه كرده موشان بهترين جامۀ خود را پوشيدند،لباس سفيد و كلاهدار خود را تن كردندو كفشهاي نو به پاكردند .
مادهموشان سفيداب ماليدند و با پوست گردو لبهايشان را سرخ كردند .
چشمها را سرمه كشيدند .
زيورهاي درخشان را بيرون آوردند و خود را آراستند .
بچّهها را لباس عيد پوشاندند .
بعدبه تدارك پيشكش پرداختند .
تخم مرغ و انجيرخشك و ميوه و گردو و كشمش و خرما و فراهم كردند و هرچه بهتر از آن نداشتند،در طبقها گذاشتند تا به گربۀ عابد هديه كنند .
گربه وسايل پذيرايي را به دقّت آماده كرد .
خانهاش را با حصير و قالي فرش كرده همۀ سوراخ و سنبهها را بست .
تخت خود را درگوشهاي قرار داد و با تشكهاي رنگارنگ و بالشها آراست .
يك سوراخ بيشتر باز نگذاشت و آن راه ورود موشها بود.يك بچه گربه را دم اين سوراخ گذاشت و مامور كرد كه موشها را تا پاي تخت او راهنمايي كند.بعدبه آرايش خود پرداخت لباس گشاد ابريشمي سفيد بر تن كرد و بر تخت نشست و منتظر مهمانان شد .
اول ماده موشان هديهها در يك دست و دست كودكان در دست ديگر درآمدند .
موشان صحرايي دسته دسته به دنبال ايشان وارد شدند .
بچهگربه ماده موشان را به پاي تخت گربه برد .سر و دست او را بوسيدند و گفتند:
اي گربۀ عزيز،سلامت باشي احوال شما چطور است ؟موشهاي صحرايي هم پيش رفتند و تعظيم كردند و گفتندعمر شما دراز و خوش باشد .
گربه سبيلهاي خود را با وقار ليسيد و گفت:
قدمتان مبارك باشد!ديگر از من نترسيد.از اين به بعد پيوندميان ما محكم خواهدبود پيش بيايید. بفرماييد. من عهدكردهام كه ديگرموش نگيرم .
بعد با صداي تحكُّمآميزي به موشهاي كمرو گفت: بيایيد پهلوي من بنشينيد.نترسيد .
بچه گربه همه هديه هاراجمع كردو درمحل مطمئني گذاشت .
خانه از مهمانان پرشد .
همه به هم گفتند ببينيدكه از صورت گربه توبهكردن او شكار است. چه صورت زيبا و درخشاني پيداكرده است .
همين كه گربه مطمئن شد كه همۀ موشهاي اطراف و نواحي در خانهاش جمع شدهاند،به بچه گربه اشاره كرد و گفت: در را ببند و حاضرباش. يك موش هم نبايد از دست ما فراربكند .
اول ازموشهاي خانگي كه نزديكش بودند،شروع كرد و همه را بلعيد و بعد به سراغ موشهاي درشت پرداخت كه در دامش افتاده بودند و خلاصي نداشتند .
فقط يك موش كه پير بود،توي خانه نيامده بود و دم در ايستاده بود و تماشا ميكرد و منتظر بود كه تا موشهايي كه داخل شدهآند،بيرون بيايند.موش پيربه گربه بانگ زد:
من به تو اعتماد ندارم .سبوس آرد نميشود.دشمن هم دوست نميشود.
اين را گفت و رفت و دهها موش را گربه دو روزه بلعيد و همان يكي جان به سلامت برد .
مجله سخن، شماره 5،سال سوم
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود