جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ - 7:37 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
اسباب بندگي
يكي از ملوك يونان بر سقراط حكيم گذر كرد و او را در خواب ديد .
سر پايي بر او بزد و گفت: برخيز .
سقراط برخاست ، و از كوكبۀ شاهي پروا نكرده التفاتي به وي ننمود .
ملك گفت: مرا نميشناسي ؟
سقراط گفت: نه ، وليكن در طبع چهارپايان مي بينمت ، چه لگد زدن كار ايشان است .
ملك گفت: اين چنين گستاخانه سخن گويي ، حالي كه تو بنده و رعيت مني ؟
سقراط گفت: نه چنين است ، بلكه تو بنده مني!
گفت: چطور ؟
گفت :براي آن كه شهوتها و آرزوها ترا بنده و فرمانبردار خود ساختهاند و من آنها را بنده و محكوم خود گردانيدهام .
ملك از آن سخن خجل گشته ، از آن مقام در گذشت .
/ بزم ايران
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود