"قصّۀ شب"
از آلبوم قصّۀ شب که دوم خرداد 78 منتشر شد
وقتی که شب تو کوچههاست، پنجرۀ قاب غصّههاست
چشم زمین منتظر مرگ تموم لحظههاست
وقتی رو پلک پنجره سایه ظلمت رد میشه
آینه قلبش میگیره، زندونیه ابد میشه
اگه بازم شب بباره آینه طاقت نداره
حسرت فردا رو لبش مهر سکوتُ میذاره
قصّۀ شب بیانتهاست قصّۀ گرگ و برههاست
سیاهی و سکوت شب مرگ صداست ، مرگ صداست
غربت ما شروع میشه مرگ دلا شروع میشه
گم میشه راه آسمون قهر خدا شروع میشه
پنجرهها بسته چرا ؟حنجرهها خسته چرا؟
وقت نماز عاشقی سکوت گلدسته چرا؟
اگه بازم شب بباره آینه طاقت نداره
حسرت فردا رو لبش مهر سکوتُ میذاره
قصّۀ شب بی انتهاست قصّۀ گرگ و برههاست
سیاهی و سکوت شب مرگ صداست مرگ صداست
چشمای تو فانوس شب پر از ستارۀ لب به لب
دست تو با موج نسیم میشکنه التهاب تب
خزون خزون بیکسی پر شبهای دلواپسی پر
وقت اذون توی سحر داغ دل اطلسی پر
تو دنیای بزرگ ما ، هر کی یه سازی میزنه
فرهاد یه کوه رو میکنه ، شیرین دلش رو میشکنه
مجنون تموم عمرشو ، اسیر لیلی میمونه
لیلی همش از رفتن و جدایی آواز میخونه
زمونهمون ، زمونۀ مجنونای قلّابیه
به چشم لیلیای شهر ، لنزای سبز و آبیه
فرهاد کوه کن دیگه نیست ، شیرین به تلخی میزنه
عاشقی از مد افتاده ، عهدها یه روزه میشکنه
یکی لیلی یکی مجنون ، یکی خوشحال یکی داغون
یکی فرهاد یکی شیرین ، یکی شاد یکی غمگین
هر کی یه سازی میزنه ، کی میدونه چاره چیه
قلبا همه سنگی شدن ، کی میدونه کی به کیه
وقتی یکی واسه دلش ، تو بارون آواز بخونه
همه بهش میخندن و میگن دیوونه است دیوونه
هر کی واسه یه دلخوشی از صبح تا شب جون میکنه
یه کسی عاشق میشه و یکی دلا رو میشکنه
یکی می گه که عاشقی فقط یه قصّه است تو کتاب
اون یکی چشم میبنده و عشقشو میبینه تو خواب
یکی لیلی یکی مجنون ، یکی خوشحال یکی داغون
یکی فرهاد یکی شیرین ، یکی شاد یکی غمگین
" یغما گلرویی "
ای آخرین مرد عروج ای آخرین عشق
با ما بگو با ما بگو با ما از این عشق
با ما بخوان با ما بمان باما بگو باز
از راز از آواز از آغاز پرواز
با ما بگو از فرق خونین نجابت
از بوسههای زخم بر دست اجابت
تا زندگی هامان جدا از بوریا شد
پاها به گل دست از خداییها جدا شد
ما مانده در معنای بیروح ترحم
ما مانده در گرداب آب و نان و گندم
همدم نمانده چاه هم نامطمئن است
اینجا هیاهوی سکوت انس و جن است
آی نی لبکها نالههاتان خوش بنالید
ای بغضهای در گلو مُرده ببارید
این فصل اخر فصل نام و فصل ننگ است
بردار گامی تازه وقت عشق تنگ است
حمید زارعان
کاشکی چشمای قشنگی که داری ، منو از قصهها بیرون نمیکرد
دست دنیا رو تو دستم نمیذاشت ، دلمو مثل دلت خون نمیکرد
اگه حتی نوش دارو هم باشه ، برا زخم قصه مرهم میرسه
اولش عاشقا دورن ، آخرش ، دستاشون به دستای هم میرسه
عاشقای قصه تنها میمونن اما قصه آخرش رسیدنه
اون جا خوشبختی و عاشقیه ، این جا جون کندنه و دویدنه
کاشکی این دفعۀ آخرم باشه ، پامو از قصهها بیرون میذارم
آخه من دوست ندارم بهت بگم ، واسۀ دلخوشیهام دوست دارم
کاشکی این دفعه ی آخرم باشه ، کاشکی این حادثه باورم بیاد
پامو از قصهها بیرون بذارم ، حقمه هر چی بگن سرم بیاد
کاشکی چشمای قشنگی که داری ، منو از قصهها بیرون نمیکرد
دست دنیا رو تو دستم نمیذاشت ، دلمو مثل دلت خون نمیکرد
اگه حتی نوش دارو هم باشه ، برا زخم قصه مرهم میرسه
اولش عاشقا دورن ، آخرش ، دستاشون به دستای هم میرسه
" عبدالجبار کاکایی "
این ترانه بوی نان نمیدهد
قیصر امین پور
نامهای منظوم به دوست مظلوم: م.م
این ترانه بوی نان نمیدهد
بوی حرف دیگران نمیدهد
سفرۀ دلم دوباره باز شد
سفرهای که بوی نان نمیدهد
نامهای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمیدهد:
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمیدهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمیدهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمیدهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمیدهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمیدهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمیدهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمیدهد
کس ز فرط هایوهوی گرگ و میش
دل به هیهی شبان نمیدهد
جز دلت که قطرهای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمیدهد
عشق نام بینشانه است و کس
نام دیگری بدان نمیدهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گُل به میهمان نمیدهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این، نه آن...نمیدهد
پارههای این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمیدهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریهام ولی امان نمیدهد...
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود