پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴ - 14:58 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
میخ طویله را بکوب سر زبان من
روزی روزگاری ملّانصرالدّین سوار الاغش شده بود و به سفر میرفت. هنگام ظهر در میانهی راه ملانصرالدین که خیلی احساس خستگی و گرسنگی میکرد زیر سایهی درختی نشست تا کمی استراحت کند و غذایی که زنش همراه او گذاشته بود بخورد. وی در حال خوردن غذا بود که مسافری را دید، سر بلند کرد و به عنوان تعارف به اسب سوار گفت: “بفرمایید ناهار”.
از قضا سوار ايستاد و گفت: رد احسان گناهه.
از اسب پیاده شد.
میخ طویله اسبش را به دست گرفت و کمی این طرف آن طرف گشت تا جای مناسبی برای کوبیدن آن پیدا کند و چون جای مناسبی پیدا نکرد؛ این بود که رو کرد به ملا و گفت :
افسار اسبم رو كجا بكوبم؟
ملا نصرالدین که دید تعارفش کارش را ساخته با ناراحتی گفت :
میخ طویله را بکوب سر زبان من که بیموقع چرخید و تعارف نابجا کرد.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود