ابلیس فقیه است اگر اینان فقهایند!
روزی ناصرخسرو هنگام گریز از این وادی به آن وادی، به شهری وارد شد و برای تعمیر پایافزار از همگسیخته خود، به دکان پینهدوزی وارد شد. در همین حال، ناگهان بیرون از دکان پینهدوز، سر و صدای بگیر و بکش برخاست و پینهدوز به سرعت درفش خود را برداشت و از دکّه بیرون جست . پس از گذشت زمانی کوتاه، هیجانزده و خندان باز آمد ،در حالی که تکّهای گوشت آدمیزاد بر درفش خونآلودش آویخته بود.
ناصرخسرو از پینهدوز پرسید: "این چیست؟ و کجا رفته بودی؟
- پینهدوز گفت: مومنان شهر، یکی از شاگردان ناصرخسرو را که به الحاد متهّم شده بود، میکشتند. من هم رفتم تا در این امر خیر و در این جهاد، شرکت کنم و اکنون تکّهای از گوشت او را جهت ثواب اخروی بر سر درفشم با خود آوردم!!
- ناصر خسرو کفش گسیخته و تعمیرنشدهاش را برداشت و با خود گفت:
در شهری که شاگرد ناصرخسرو این گونهتکّه پاره شود، وای به حال خود ناصر خسرو!
و از دکّۀ پینهدوز مومن متعصّب بیرون زد، تا باقی عمرش را به گریز از چنگ مدّعیان دین و صاحبان فتوا و فقها ادامه دهد و آوارگی خود را در درّههای خراسان تداوم بخشد.
جایی گفته بود: " ابلیس فقیه است اگر اینان فقهایند! "
- و این سخن او نیز مشهورست که گفت:
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود