طمعکاری
روزی حاکمی از وزیرش پرسید:
چه چیزی است که از همه چیزها بدتر و نجستر است؟
وزیر در جواب ماند و نتوانست چیزی بگوید.
از حاکم مهلت خواست و از شهر بیرون رفت تا در بیابان به چوپانی رسید که گوسفندانش را میچرانید.
سلام کرد و جواب گرفت.
به چوپان گفت:
من وزیر حاکم هستم و امروز حاکم از من سوالی پرسید و نتوانستم جواب دهم.
این بود که راه خارج از شهر را گرفتم.
اکنون این سوال را از تو میپرسم و اگر جواب صحیح دادی تو را از مال دنیا بی نیاز میکنم.
بعد هم سوال حاکم را مطرح کرد.
چوپان گفت: ای وزیر پیش از این که جوابت را بدهم مژدهی برایت دارم. بدان که در پشت این تپه گنجی پیدا کردهام و برداشتن آن در توان من تنها نیست.
بیا با هم آن را تصرُّف کنیم و در اینجا قصری بسازیم و لشکری جمع کنیم و حاکم را از تخت به زیر کشیم تو حاکم باش و من وزیرت.
وزیر تا این حرف را شنید خوشحال شد و به چوپان گفت:
عجله کن و گنج را نشان بده.
چوپان گفت: یک شرط دارد.
وزیر گفت: بگو شرطت چیست؟
چوپان گفت: تو عمری وزیر بودی و من چوپان برای این که بیحساب شویم باید سه بار زبانت را به مدفوع سگ من بزنی.
وزیر پیش خود فکر کرد که کسی اینجا نیست من این کار را میکنم و بعد که حاکم شدم چوپان را میکشم.
پس سه بار زبانش را به مدفوع سگ چوپان زد و گفت: راه بیفت برویم سراغ گنج.
چوپان گفت: قربان گنجی در کار نیست.
من جواب سوالت را دادم تا بدانی هیچ چیزی در دنیا بدتر و نجستر از طمعکاری نیست!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود