احمق، نگران نباش!
🔸معلمی با خواهر فرّاش مدرسه ازدواج کرد، گاهی اوقات معلّم غیبت می کرد از فرّاش که برادر زنش بود میخواست به جایش به کلاس برود.
این قدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود آقا معلم.
🔸بعد از مدتی آقا معلم شد رئیس آموزش و پرورش و برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد،
بعد از مدتی معلم داستان ما شد مدیر کل استان و برادر خانمش را به ریاست آموزش و پرورش منصوب کرد، چندی گذشت و از مقام مدیر کلی شد وزیر آموزش و پرورش و برادر خانمش را به مدیر کلی منصوب کرد.
🔸چندی گذشت و وزیر آموزش و پرورش دستور تحقیق و تفحُّص درباره مدارک تحصیلی کارکنان و مدیران را صادر کرد و فراش که مدرک ابتدایی بیشتر نداشت آشفته شد و به شوهر خواهرش زنگ زد و گفت:
چکار می کنی؟ تو که می دانی من چند کلاس ابتدایی بیشتر ندارم و اگر این دستور را اجرا کنی بدبخت می شوم.
شوهر خواهر گفت:
احمق، نگران نباش، من شما را به ریاست هیئت تحقیق و تفحُّص منصوب کردم....!؟
@hw_tf
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود