رضای خدا یا بندۀ خدا؟
داستانی کوتاه ولی بسیار تکاندهنده :
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت. حتّی مردم عامّه هم مرید او بودند و آوازهاش همه جا پیچیده بود.
روزی شبلی به شهری رفت و از یک نانوایی ،درخواست نان کردد، ولی چون لباس مندرس و کهنهای به تن داشت نانوا او را نشناخت و به او نان نداد.
شبلی رفت. مردی که همشهری شبلی بود، به نانوا گفت: این مرد را میشناسی؟
گفت: نه.
گفت: این شبلی بود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم.
دوید دنبال شبلی و به او گفت: آقا من میخواهم با شما باشم. شاگرد شما باشم.
شبلی قبول نکرد. نانوا گفت: اگر قبول کنید من امشب تمام آبادی را شام میدهم.
شبلی قبول کرد، وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت :
شبلی من سوالی دارم، گفت: بپرس. گفت: دوزخ یعنی چه؟
شبلی جواب داد: دوزخ یعنی این که تو برای رضای خدا یک نان به شبلی ندادی، ولی برای رضای دل شبلی یک آبادی را شام دادی!
انسانم آرزوست
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود