عشق دهخدا و آفرینش اثری جاودان
دهخدا جوون بود، اهل قلم، اهل مبارزه. توی اروپا درس خونده بود، برگشت ایران تا با استبداد قاجار بجنگه. تو این مسیر، دل داد به دختری از یه خونوادهی روشنفکر و فرهنگی.
این عشق واقعی بود، پر از نامههای عاشقانه.
دهخدا مینوشت:
«هر واژهای که در فرهنگم مینویسم، دلم میخواهد نام تو در کنارش باشد.»
ولی مشکل کجا بود؟
اون دوران، زن و مرد به راحتی نمیتونستن عشقشونو علنی کنن. دختر، اسیر رسم و رسومات بود. پدرش اصرار داشت که شوهرش بده به یه مرد ثروتمند.
دهخدا نمیتونست به زور بجنگه، چون زندگی سیاسیش پر از خطر بود. تبعید شد، روزنامهاش بسته شد، و عشقش جا موند.
میگن سالها بعد، وقتی دوباره برگشت، دختر ازدواج کرده بود، اما هنوز کتاباشو میخوند.
دهخدا دیگه هیچوقت ازدواج نکرد. خیلیا گفتن اون فرهنگنویسی عظیم و سالهای تنهاییش ریشه در همون عشق ناکام داشت.
این یکی از عاشقانههای ساکت و واقعی ایرانه. عشقی که هیچ وقت به وصال نرسید، اما تبدیل شد به اثری جاودان.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود