خیلی دور خیلی نزدیک!
دکتر محمدرضا سرکار آرانی
مهماندار برای آخرین بار با صدایی گرفته مسافران را دعوت کرد تا کمربندهای خود را محکم ببندند. هواپیما که از زمین برخاست، دلهرهها هم بیشتر شد. زیر پای من به شدّت میلرزید و صداهای عجیب و غریبی به گوش میرسید. صدای چرخهای هواپیما بود که فرمان بستهشدن گرفتهبودند. این اوّلین پرواز به سوی کشور آفتاب تابان نبود ولی دلهرۀ این پرواز بیشتر بود. زیرا چند صد کیلومتر دورتر سرنشینان دهها جت و هواپیمای جنگی همزمان با ما فرمان بازشدن چرخهایشان را از مرکز فرماندهی ائتلاف میگرفتند.
ساعتی مانده به اوّل فروردین هزار و سیصد و هشتاد و سه بود. این طرف مرز همه در تدارک جشن نوروز بودند و آن طرف در عراق زیر سایۀ هجمۀ بیامان نیروهای ائتلاف زانوهای غم در بغلشان قفل شدهبود، فرمان هم که میرسید نای باز شدن نداشتند.
سال که تحویل شد، هواپیما از مرز هوایی همسایۀ شرقی ایران عبور کرده بود. مقصد ما شهر صنعتی اوساکای ژاپن بود. لحظۀ تحویل سال گذشت ولی از دلهرۀ مسافران کم نشد! سکوت سنگینی فضا را در چنبرۀ خود گرفتهبود. حسب عادت شروع کردم خود را با روزنامههای صبح و عصر تهران سرگرم کنم. روزنامههای صبح تهران این نظر کارشناسان را بازتاب دادهبودند که جنگ تمام عیاری درنخواهد گرفت یا به زودی به مانند نوبت قبل خاتمه مییابد. زیرا مخالفت افکار عمومی در کشورهای گوناگون، امکان آتشزدن چاههای نفت توسّط عراق، حشرات موذی صحراهای خشک این سرزمین، شرایط آب و هوایی جنوب عراق، واکنشهای غیر قابل پیشبینی مردم و....جنگافروزان را منصرف یا سرنوشت جنگ را عوض خواهد کرد. روزنامههای عصر اما با احتیاط از جنگ خبر میدادند.
در میانۀ ترس و امید و همّتی بیامان برای جابه جایی یاس، مهماندار دوباره همه را فراخواند تا کمربندهای خود را ببندند. این بار بیش از ده ساعت از سفر گذشته بود. در مقایسه با زمان برخاستن از فرودگاه مهرآباد تهران، صدایش رساتر بود، از تاکید زیاد بر محکم بستن کمربندها خبری نبود. لحن آرام مهماندار و واکاوی دکلمۀ او من را به خود مشغول کرده بود که دوباره صداهای زیر پایم و لرزشهای پی در پی هواپیما از راه رسید و خبر از فرمان بازشدن چرخهای هواپیما میداد.
تشریفات ورود به ژاپن با نگاههای معنیدار کارکنان فرودگاه بین المللی کانسای به سرعت انجام شد. چمدانها را عقب ماشین گذاشتیم و به راه افتادیم. راننده مرد میان سالی بود و مرتّب در آینه من را برانداز میکرد. من خسته و در اندیشۀ باز و بستهشدن چرخهای جتهای جنگی چند هزار کیلومتر دورتر در غرب آسیا بودم که ناگهان، راننده سکوت را شکست و گفت: محمد-سان! ....
برای بار اول خود را به نشنیدن زدم. ولی پس از چند لحظه پاسخ دادم: های(یعنی بله)! با عذرخواهی بسیار آدرس و محلِّ اقامت در مقصد (مهمانسرای دانشگاه کوبه) را مرور کرد و مدّت زمانی را که در راه خواهیم بود، اطّلاع داد.
تازه به خودم آمدم و این که اینجا کجاست و من به چه کار اندر خواهم شد. حالا از معرکۀ جنگ فاصلۀ بسیاری گرفته بودم و به گهوارۀ صلح رسیده بودم. ژاپن اما در فهرست ائتلاف جنگ بود. چند باری خواستم از راننده بپرسم در ژاپن از این اتّفاق چه خوانده یا شنیدهاست ولی خستگی و بی حوصلگی یاریم نکرد. برای ساعتی سکوت بود و جز صدای چرخ ماشین روی جاده بین شهری اوساکا تا کوبه چیز دیگری شنیده نمیشد.
تا مقصد راه طولانی مانده بود. سرم را بالا گرفتم و دیدم که راننده هر از گاهی من را در آینه ماشین برانداز میکند. سینهام را صاف کردم تا به اصطلاح چیزی بگویم ولی ترجیح دادم سکوت کنم. راننده پیشدستی کرد و گفت:
تا ده دقیقۀ دیگر به اوّلین ایستگاه خدمات بین راهی میرسیم. آیا مایلید توقُّف کوتاهی داشتهباشیم؟
پاسخ دادم: بلی.
دقایقی بعد ایستادیم. وارد سالن که شدم، بُهتم زد. اینجا و آنجا تلویزیون ها بیامان اخبار جنگ میگفتند. چرخهای جتها آنچنان عرشۀ ناوها را در مینوردیدند که بوی سوختگی لاستیک آنها اینجا بین راه اوساکا و کوبه نیز به مشام میرسید! محو تماشای خبر شده بودم که راننده اشاره کرد؛ وقت رفتن است.
حرکت کردیم. راننده آب و شیرینی را که تهیه کرده بود، به من داد و پرسیدن آغاز کرد:
محمد-سان، از جنگ چه خبر؟!
گفتم که در تهران مصاحبه میکردند و میگفتند جنگ نمیشود و اگر آغاز شود به زودی پایان میپذیرد و عراق هم اهرمهای طبیعی و جغرافیایی و ایذائی و مردمی بسیاری برای مقابله دارد. ولی اینجا...!
تا گفتم اینجا...!، شروع کرد به سخن گفتن:
محمد-سان، این چند روز اینجا جز خبر از جنگ، خبری نیست، آن هم به صورتی که در تلویزیون دیدید. رسانههای گروهی شاید به شیوۀ خود گزارش دهند ولی محمد-سان، از اشارههایت برمیآید که موضوع را جدّی نگرفتهاید!
گفتم: ما سالهای طولانی جنگ را تجربه کردهایم ولی....!
ادامه داد: ولی که چی! این جنگ را با جنگ ایران و عراق مقایسه میکنید؟
چه می توانستم بگویم؟حدس زدم او بیش از من خبرها را دنبال میکند. بنابر این سکوت کردم. او را تشویق کردم برایم بگوید که چگونه افکار عمومی ژاپن برای حضور در این ائتلاف آماده شد؟ و....
گفت: محمد-سان، تحلیلهای کارشناسان رسانههای گروهی ایران را جدّی نگیرید. آنها تلاش کردهاند فاجعهای خیلی نزدیک را خیلی دور نشان دهند. ولی رسانههای گروهی در ژاپن فاجعهای خیلی دور را خیلی نزدیک به تصویر کشیده و تحلیل میکنند. بنابر این وقتی گفتی در ایران از شرایط صحرا و پشّهها و خیزش مردمی و آتشزدن چاههای نفت به مثابه برگهای برنده در جنگ یاد میکنند، فکر کردم میخواهی من را دست بیندازی! چطور ممکن است رسانههای گروهی و کارشناسانی که نقش دیدن امور پنهان و حوادث در راه و هشدار در بارۀ آنها را دارند، وقایع اتفاقیۀ همسایگی خود را بسیار دور و امور زیر پوست عریان آن را پنهان میکنند.
چه میتوانستم گفت! جز آه؟!
وه! پنهانکاری! عجزجاافتاده که نه !عادت ورزیدهای است!
خواستم به راننده بگویم که در عین حال همیشه کسانی هستند که صادقانه به بازاندیشی راه خود باور دارند و هرازگاهی این عجز جافتاده را به چالش میکشند. ولی سکوت کردم. سکوت برای ژاپنیها شکوه بیشتری دارد!
در عین حال در دل به یاد همه فرزانگانی افتادم که هر از گاهی از راه رسیدهاند و پژواک رنج عصر خود بودند. از مسالهها پرده برگرفتهاند و همگان را به واکاوی آنها فراخواندهاند.
همکار فرزانه و استاد فرهیختهام جناب آقای دکتر اکرمی یکی از آنهاست. برای ایشان بهروزی و شادکامی آرزو میکنم.
فرصت را معتنم می شمارم از فرزانه و معلم عزیز جناب آقای شفیعی مطهر که این یادنامه را به پاس فداکاریهای ایشان تدوین کرده اند نیز سپاسگزارم.
با دعای خیر
محمد رضا سرکار آرانی
استاد پداگوژی دانشگاه ناگویا، ژاپن
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود