🔴 #طنزسیاهنمایی.920
آقای دکتر پزشکان! نوبت تو شد، بجنبان ریش را!
گفت: وقتی آقای دکترپزشکیان از فیلتر مرموز شورای نگهبان گذشت و به عرصۀ کارزار انتخابات ورود کرد،نور امیدی در دل ارادتمندان ایشان دمید. گیرم که قولهایی نداد،ولی کارنامه افتخارآمیز سالها در سنگر مجلس و نطقهای آتشین و انتقادآمیز مکرّر ایشان دربارۀ نارساییها و بیکفایتیها و سوء مدیریّت برخی از دولتهای پیشین ما را بر آن داشت تا مردانه بپاخیزیم و با آرای چشمگیر خود ایشان را بر کرسی ریاست جمهوری بنشانیم.
گفتم: آفرین بر تو و بر تکتک همۀ ملّت بزرگ ایران که با خیزش خیرآفرین خود این برگ از کتاب تاریخ ایران را به نام دکتر پزشکیان مزیّن فرمودند. حالا چه طلبی از ایشان داری؟
گفت: اکنون که ماهها از جلوس ایشان بر کرسی ریاست جمهوری میگذرد،ما بسیاری از کارها و ابتکارهایی را که چشمانتظار آن بودیم،در کارنامۀ ایشان نمیبینیم!
ما ملّت تکلیف و وظیفۀ خود را انجام دادیم! حالا چشم به راه ایشان هستیم!
هر یکی کردیم کارِ خویش را
نوبت تو شد، بجنبان ریش را
گفتم: این بیت زیرخاکی از کجا یافتی؟
گفت: هر وقت در یک کار گروهی، یکی از افراد کار خودش را به خوبی انجام ندهد، به او میگویند:
* «ما کار خودمان را کردهایم؛ نوبت تو شد، بجنبان ریش را.»
میگویند؛
شاهعباس گاه و بیگاه لباس پر زرق و برق "پادشاهی" را از تنش درمیآورد و لباس "مردم عادی" را میپوشید.
"بعد هم شبانه راه میافتاد توی کوچه و بازار تا ببیند مردم چگونه زندگی میکنند و چه درد و مشکلاتی دارند."
یکی از شبها که شاهعباس به صورت "ناشناس" از قصر بیرون آمده بود، چیز عجیبی دید:
سه نفر دزد، بیرون از قصر، مشغول "سوراخ کردن" زیر دیوار قصر بودند و میخواستند هرطور شده به خزانۀ شاه دست پیدا کنند و "طلا و جواهرات" آن را بردارند و با خود ببرند.
شاهعباس که سررسید، دزدها دست از کار کشیدند.
شاهعباس پرسید: «چه میکُنید؟»
دزدها گفتند: «چاه میکَنیم.»
شاهعباس گفت: «چاهکَندن، آن هم در شب تاریک و زیر دیوار قصر! فکر میکنید من دیوانهام و حرف شما را قبول کنم؟ حتما شما دزدید.»
دزدها که دیدند "نقشههایشان" نقش برآب شده، دست به یکی کردند تا شاهعباس را با جنگ و دعوا از صحنه دور کنند اما شاهعباس که متوجّه نقشۀ آنها شده بود، گفت:
«چرا جنگ و دعوا؟ من هم شریک! هر چه از قصر دزدیدیم، میان هر چهار نفرمان تقسیم میکنیم.»
یکی از دزدها گفت: «اینطوری نمیشود.
هرکدام از ما "هنری" داریم که به درد کارمان میخورد. اگر تو هم کاری بلد باشی، میتوانی با ما شریک بشوی.»
شاهعبّاس پرسید: «هنر شما چیست؟»
یکی از دزدها گفت:
«من هرکسی را حتّی در تاریکی شب یکبار ببینم، بار دیگر هرجا ببینمش میشناسم.»
دزد دومی گفت: «من میتوانم هر قفل بستهای را باز کنم.»
دزد سومی گفت: «کار من هم مهم است. من میتوانم تمام سگها را برای مدّتی آرام کنم و تمام نگهبانها را به راحتی خواب کنم.»
دزدها رو به شاهعباس کردند و گفتند: «حالا نوبت تو است. بگو ببینم تو چه هنری داری؟»
شاهعباس گفت: «کارهای شما مهم است اما باز هم ممکن است گیر بیفتید و زندانی شوید. من هنری دارم که به درد این جور وقتها میخورد. من "ریشی" دارم با "جنباندن" آن میتوانم هر زندانی یا اسیری را آزاد کنم!»
دزدها که "حوصلۀ دردسر" نداشتند، قبول کردند که مرد ناشناس "شریکشان" باشد با هم سوراخ را کندند و به قصر شاهی رسیدند. دومی کاری کرد که هیچ سگی واق،واق نکرد و هیچ نگهبانی بیدار نماند. سومی هم کاری کرد که همۀ قفلها باز شدند. آنها به "خزانۀ شاهی" راه پیدا کردند. هر چه طلا و جواهرات به دستشان رسید، جمع کردند و بردند اما چون کارشان طول کشید، زمان خواب سگها و نگهبانها تمام شد. هنوز دزدها از قصر خارج نشده بودند که سگها واق،واق کردند و نگهبانها از خواب پریدند و همه را "دستگیر کردند" و به "زندان" بردند.
صبح روز بعد، شاهعبّاس "لباس شاهیاش" را پوشید و دستور داد دزدها را برای "محاکمه" بیاورند.
او رو به دزدها کرد و گفت: «با چه جرأتی به قصر ما دستبرد زدهاید؟»
مردی که گفته بود هرکس را یک بار در هر لباسی ببیند باز هم میتواند او را بشناسد، تا شاه عباس را دید، شناخت و با خود گفت: «چشم که توی چشم افتاد، حیا میکند.»
آن وقت صدایش بلند شد که:
«ای شاه! یکی از دوستانم میتواند همۀ سگها را "آرام کند" و همه نگهبانها را بخواباند.
او دیشب کار خودش را کرد، اما کارمان طول کشید و نگهبانهای تو از خواب پریدند. یکی از دوستانم هم میتواند هر "قفل بستهای" را باز کند. او هم دیشب کار خودش را کرد و ما به راحتی وارد قصر شدیم.
من دیشب کاری نکردم، اما حالا میتوانم "چهرۀ شریک دیشب خودمان" را که در تاریکی دیدهام، شناسایی کنم.
با این حساب، من هم همین الان کار خودم را کردم و باید بگویم:
هر یکی کردیم کار خویش را
نوبت تو شد، بجنبان ریش را
شاهعباس "خندهاش گرفت" و گفت: «آزادشان کنید.»
از آن به بعد، هر وقت در یک کار گروهی، یکی از افراد کار خودش را به خوبی انجام ندهد، به او میگویند:
«ما کار خودمان را کردهایم؛ نوبت تو شد، بجنبان ریش را.»
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
برای دستیابی به دانلود رایگان کتابها و دیگر آثار این قلم در
کانال گزینگویههای مطهر،لطفا روی لینک زیر کلیک فرمایید.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود