نخستوزیر خانهبهدوش!!
نیمه شبی بود، خسته خانه آمد. لیلا، همسرش، گفته بود به دلیل خستگی از تشریفات در همه بخشهای زندگی، خواهان جدایی است. اشک در چشمانش حلقه بست و سکوت کرد...
دو چمدان کتاب و یک چمدان لباسهایش را بست و به دفتر نخستوزیری نقل مکان کرد. اتاقی از دفتر نخست وزیری را تا مدّتی مسکن خود قرار داد.
- روزی محمّدرضاشاه با او تماس گرفت و پرسید:
"چه شده که پس از لیلا دفتر نخستوزیری را خانه کردهای؟؟"
- پاسخ داد:
"خانهمان را لیلا پیش از عروسی خریده بود. در واقع من در خانه او زندگی میکردم و اگر به خانه مادرم هم بروم از جدایی ما سخت آزرده خواهد شد."
- پس از آن بود که شاه فهمید نخستوزیر خانهای از خود ندارد! دستور داد زود یکی از کاخها را خریداری، و از آن به بعد آنجا را "سرای نخستوزیری" کردند.
او کسی نبود جز امیرعباس_هویدا، نخست وزیر!
برگرفته از کتاب "معمّای هویدا"
نوشته دکتر عبّاس میلانی
✅ @Top_p
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود