واژۀ عشق در سرودههای سرایندگان
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️☘️🌺
در شڪار معرفت با عشق پیمان بستہایم
در میان عاشقان ما عاشق دلخستہایم
درجواب بی وفایی مهربانے ڪردهایم !
مهربانے را بہ رسمِ معرفت طِے ڪردهایم
🧐🕳
با عشق ممکن است تمام محالها ..
خطّی کشید روی تمام سوالها
تعریفها معادلهها احتمالها
خطّی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطّی دگر به قاعدهها و مثالها
خطّی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظهها و زمانها و سالها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطّی به روی دفتر خطها و خالها
خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محالها ...
#فاضل_نظری
عشق و عاشق و یار یکیست
🕊🌼🕊🌼🕊🌼🕊🌼🕊
🌼صبح و سحر و بلبل و گلزار یکی است
🌼معشوقه و عشق و عاشق و یار یکی است
🌼هرچند درون خانه را مینگرم
🕊خود دایره و نقطه و پرگار یکی است
جهان عشقاست!
فلک جز عشـــق محرابی ندارد
جهان بیخاکِ عشق آبی ندارد
غلامِ عشق شو کاندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
جهان، عشقاست و دیگر زرقسازی
همه بازیســت الّا عشــقبازی
نظامی 🍃🌺
🌺🍃🌸🍃🌺
نیاز عاشق
بر درگه دوست، هر که صادق برود
تا حشر ز خاطرش علائق برود
صد ساله نماز عابد صومعهدار
قربان سر نیاز عاشق برود
#شیخ_بهایی
خانۀ دوست کجاست؟
خانۀ دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخۀ نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
" نرسیده به درخت
کوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازۀ پرهای صداقت آبی است "...
#سهراب_سپهری
🌷🌷🌷
سرودههای عشقی
🍂 مجتبی کاشانی: 🍂
🍂 در میان این همه، غوغا و شر،
🍂 عشق یعنی، کاهش رنج بشر،
🍂 عشق یعنی، تشنهای خود نیز اگر،
🍂 واگذاری آب را، بر تشنه تر..........
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
💜 مجتبی کاشانی: 💜
💜 عشق یعنی، نان ده و از دین مپرس،
💜 در مقام بخشش، از آیین مپرس،
💜 هر کسی، او را خدایش جان دهد
💜 آدمی باید که او را، نان دهد........
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
💚 مجتبی کاشانی: 💚
💚 عشق یعنی، مشکلی، آسان کنی،
💚 دردی، از درماندهای، درمان کنی.......
💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚
۰❤️ ❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️
❤️ مجتبی کاشانی: ❤️
❤️ در جهان، هر کار خوب و ماندنی است،
❤️ ردِّ پای عشق در او دیدنی است.......
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
🦋
خوشتر از دوران عشق ایّام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
خواب بیهنگامت از ره میبرد
ورنه بانگ صبح بیهنگام نیست
#شیخ_اجل_سعدی
از غزل ۱۶
🌹💚
غرق دریاییم و
ما را موج دریا میکُشد...
کدام دریاست که ما غرق او هستیم
و امواج او میآیند تا ما را بکُشند؟
این دریا دریای عشق است
وقتی غرق آن دریا شُدید
شما را پالایش میکند
🎙#دکتر_سروش
زیباترین سروده عشقی عرفانی
يَا إِلَهِى وَسَيِّدِى وَ مَوْلاَىَ وَ رَبِّى، صَبَرْتُ عَلَى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ ، وَهَبْنِى صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ...
اى معبود و سرور و مولا و پروردگارم ! بر فرض بر عذابت شكيبايى ورزم ، ولى بر فراقت چگونه صبر كنم ، و بر فرض بر سوزندگى آتشت استقامت نمايم ، ولى چشم پوشى از كرامتت را چگونه تاب آورم؟!
(علی.ع.در دعای کمیل)
مرا عاشقی بیاموز!
شیخ "حسن جوری" میگوید: در سالی که گذارم به "جندیشاپور" افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. بدو گفتم:
ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را عاشقانه عبادت كنم.
مهتاب گفت: نخست بگو آيا هرگز خطّی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصّههای بیشمار فارغ كرده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا كوشش مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازير كرده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟
گفتم: نه
گفت: از من دور شو که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه!!
🌹
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز؟
عاشقان، کشتگانِ معشوقند
بر نیاید ز کشتگان، آواز
-------------------
مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهیِ سیر است مرا جان دلیر است مرا
زَهرهیِ شیر است مرا زُهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبلۀ این جمع شدی
جمع نیَم شمع نیَم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سَری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمۀ خورشید تویی سایهگه بید منم
چون که زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همیزد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شُکر کند کاغذ تو از شَکر بیحدِ تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر و گردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخِ فلک از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
مولانا-دیوان شمس تبریزی
*************
فهم عاقل را به عاشق راه نیست ...
هر چه گویم باز میگویی که چیست ؟
باید اول ؛ ترک هُشیاری کنی ...
عشق را در خویشتن جاری کنی !!!
هر زمان گشتی تو مست جام عشق ...
خویش را انداختی در دام عشق !!!
آن زمان شاید بدانی عشق چیست …
چون کنی درک یکی را از دویست ... !!!
🍃🌻🍃🌻🍃🌻
🌻🍃🌻🍃🌻
🌻🍃🌻
🍃🌻
🌻
✍🏻رضا حاتمی« آذین»:
عشق یعنی آتشی در جان تو
عشق یعنی دین تو ،ایمان تو
عشق یعنی دم مزن گر سوختی
عشق یعنی جان تو ،پیمان تو
عشق یعنی سینهای بی آز و کین
عشق یعنی پرتو حق بر جبین
عشق یعنی معرفت ،یعنی یقین
عشق یعنی ماورای عقل و دین
عشق یعنی حسن بیپایان دوست
عشق یعنی هرچه میبینی نکوست
عشق یعنی فارغ از هستی شدن
عشق یعنی گمشدن در کوی دوست
عشق یعنی بیسر و بیپا شدن
قطره بودن ،درپی دریا شدن
عشق یعنی (من) دراینجا نیستم
دل بریدن از (من) است و (ما )شدن
عشق را دریاب تا پیدا شوی
از منیّت وارهی و ـ ما ـ شوی
گرکه نتوانی دم از مولا زدن
می توان شاگرد مولانا شوی
🌻
🍃🌻
🌻🍃🌻
🍃🌻🍃🌻
🌻🍃🌻🍃🌻
🍃🌻🍃🌻🍃🌻
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بیزبان روشنتر است
مثنوی،دفتر اول
**************
حقیقت کهربا ذات تو کاه است...
حقیقت کهربا ذات تو کاه است
اگر کوه تویی نبود چه راه است
#گلشن_راز
در حقیقت، هر چیزی توسّط چیزی جذب خواهد شد. کهربا، کاه را جذب میکند.
شیخ محمود شبستری بیان میکند:
حقیقت، کهربایی است که کاهَش انسان است یعنی انسان را میرباید
و جذب مینماید.
بنابراین، انسان بالذّات مجذوب حقیقت است.
ما نمیتوانیم انسانی را پیدا کنیم که از حقیقت، خوشش نیاید.
افراد از ازل تا ابد، مجذوب حقیقت میباشند. ذات انسان توسُّط حقیقت ربوده میشود ولی در انسان، کوهی از خود و خودیت وجود داشته که آن دیگر توسُّط کهربا جذب نمیشود.
عبارت “کوه تویی” در شعر شیخ شبستری، همان انانیّت است که اگر حذف گردد، انسان توسّط حقیقت ربوده میشود و بیدرنگ جذب میشود.
اما کوه خودخواهی نمیگذارد که انسان حقیقت را بخواهد. هیچ کس نمیتواند به وسیلۀ حقیقت جذب شود، مگر این که از خودش عبور کند.
#شیخ_محمود_شبستری
@GOLLESTANEH
💜
******************
عشق ازلی
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
*******************
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود