برخورد ناصرالدّین شاه با منتقدان!
ناصرالدّین شاه در سفرنامه عتبات خود نوشته است:
«شب را در کرمانشاه بیتوته کردیم. جماعت کثیری آمده بودند به تظلّم. گویا والی آنجا ظلم را از حد گذرانده است. سرِ خُلق نبودیم؛ دادیم همه را چوب مفصّل زدند.»!
خب این یکی از همان لحظههای باشکوه تاریخ ماست که آدم نمیداند بخندد یا گریه کند.
شاهِ قاجار، خسته و «سرِ خُلق نبود»، رعیّت هم بدبختیهایش را آورده دم در، نتیجهاش هم همان نسخۀ همیشگی: چوبِ مفصّل. انگار ظلم «حد» دارد و وقتی از آن حد بگذرد، تنها چیزی که بالا میرود تعداد ضربات تازیانه است.
این چند خط سفرنامه فقط یک صحنه نیست؛ یک الگوی حکمرانی است.
حکومتی که تحمُّل شنیدن درد مردم را ندارد، طبیعی است که روز شکایت و روز شلّاقش یکی باشد.
این ماجرا بیش از آنکه داستان یک شاه باشد، سندی است از اینکه
وقتی قدرت خودش را معیار «سرِ خُلق بودن» میداند، عدالت همیشه عقبتر از عصبانیت میرسد.
#سیاست
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود