گناه بیان جملهای از ناصرخسرو در نیشابور!!
ناصرخسرو قبادیانی ناشناس، وارد نیشابور شد. به دکّان پینهدوزی رفت تا وصلهای به پایافزارش زند. ناگهان سروصدایی از گوشهای از بازار برخاست.
پینهدوز کارش را رهاکرد و ناصرخسرو را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد که برگشت، لختی گوشت خونین بر سر درفش پینهدوزیش بود.
ناصرخسرو سؤال کرد: چه خبر بود؟ گفت:
در مدرسة انتهای بازار، مُلحدی پیدا شده و به شعری از ناصرخسرو فلان فلانشده استناد کرده بود که علما فتوای قتلش را دادند و خلایق تکّهتکّهاش کردند.
هر کس به نیّت ثواب، زخمی زد و پارهای از بدنش را جدا کرد، دریغا که نصیب من همینقدر شد.
ناصرخسرو چون این شنید کفشش را از دست پینهدوز قاپید و گفت:
برادر کفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری که نام ناصرخسرو ملعون برده میشود! لحظهای درنگ کنم...
این بگفت و به راه افتاد...
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود