فکری به حالِ آن خریّت کن...
خرها ز پالاندوزشان رنجیده بودند
از بس که بد میدوخت،تن ساییده بودند
با هم دعا کردند یا رب یک نظر کن
دوزندهای دیگر بیاید، فکر خر کن
از قلب صاف و سادهشان فیالفور اثر کرد
او رفت، پالاندوزِ دیگر هم بتر کرد
با هر دعا پالانگری دیگر میآمد
زخم و خراشِ تازهای بر خر میآمد
یا جنسِ کم، یا خشک و نامرغوب میشد
یا این که نخ بد بود و نا مطلوب میشد
بار دگر گفتند: یارب دفع شر کن
از گُرده تا ران زخم شد،رحمی به خر کن
اسبی که این بزم دعا را دید، خندید
با شیههای گفتا، دهانهاتان ببندید
تا تو سواری میدهی، پالان همین است
صد سال پالان گر بیاید، این چنین است
با وعده میآیند و پالان میفروشند
بارت کنند و شیرۀ جانت بدوشند
خواهی رها گردی اگر از زخمِ پالان
فکری به حالِ آن خریّت کن الاغجان!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود