📚داستان کوتاه
"مردانگی"
او "دزدى ماهر" بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.
روزى با هم نشسته بودند و گپ مىزدند.
در حین صحبتهایشان گفتند:
چرا ما همیشه با "فقرا و آدمهایى معمولى" سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مىآوریم؟! بیایید این بار خود را به "خزانۀ سلطان" بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البتّه دسترسى به خزانۀ سلطان هم کار آسانى نبود.
آنها تمامى "راهها و احتمالات" ممکن را بررسى کردند، این کار مدّتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام "بهترین راه ممکن" را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه "مملو از پول و جواهرات قیمتى" و ... بود.
آنها تا مىتوانستند از انواع و اقسام "طلاجات و عتیقهجات" در کولهبار خود گذاشتند تا ببرند.
در این هنگام چشم سر کرده باند به "شى ء درخشنده و سفیدى" افتاد، گمان کرد "گوهر شبچراغ" است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد "نمک" است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت "خشم و غضب" دستش را بر پیشانى زد به طورى که رفقایش متوجّه او شدند و خیال کردند اتّفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟
چه "حادثهاى" اتفاق افتاد؟
او که آثار خشم و ناراحتى در چهرهاش پیدا بود گفت:
افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزۀ ما "به هدر رفت" و ما "نمکگیر سلطان" شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمىشود "مال و دارایى پادشاه" را برد، از مردانگى و مروّت به دور است که "ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ..."
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد "دست خالى" به خانههاشان باز گشتند.
صبح که شد و "چشم نگهبانان" به "درهاى باز خزانه" افتاد تازه متوجّه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به "جواهرات سلطنتى" رسانیدند، دیدند "سر جایشان" نیستند، اما در آنجا بستههایى به چشم مىخورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در "میان بستهها" است، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مىداند سلطان با ما چه مىکرد و ...
بالاخره خبر به "گوش سلطان" رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و "شگفتآور" بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مىگفت:
عجب!
این چگونه دزدى است؟
براى دزدى آمده و با آن که مىتوانسته همه چیز را ببرد ولى "چیزى نبرده" است؟!
آخر مگر مىشود؟!
چرا؟...
ولى هر جور که شده باید ریشهیابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده "در امان" است او مىتواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیّۀ سلطان به گوش "سرکرده" دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت:
سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مىگوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را "معرّفى" کردند، سلطان که باور نمىکرد دوباره با تعجُّب پرسید:
این کار تو بوده؟!
گفت: آرى...
سلطان پرسید: "چرا آمدى دزدى" و با این که مىتوانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت: "چون نمک شما را چشیدم و نمکگیر شدم و بعد جریان را مفصّل براى سلطان گفت ..."
سلطان به قدرى "عاشق و شیفتۀ کرم و بزرگوارى" او شد که گفت:
حیف است جاى "انسان نمکشناسى" مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در "دستگاه حکومت" من "کار مهمّى" را بر عهده بگیرى، و حکم "خزانهدارى" را براى او صادر کرد.
آرى...
"او "یعقوب لیث صفّاری" بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود "سلسله صفّاریان" را تاسیس نمود."
* یعقوب لیث صفاری "سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی"(پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه آباد واقع در ۱۰ کیلومتری دزفول به طرف شوشتر آرمیده است. *
گفتنی است در کنار این آرامگاه بازماندههای شهر گندی شاپور نیز دیده میشود.
◼️ @de_bekhand ◼️
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود