لطیفههای کمی تا قسمتی بیمزه!
*******************
دخترعموم قوهٔ تخیل عجیبی داره...
یهبار گفت من میرم با عروسکام بازی کنم و رفت تو اتاقش. دو دقیقه بعد گریهکنان اومد بیرون، پرسیدیم چی شده؟!
گفت: عروسکام منو تو بازی راه نمیدن!!
😂😂
******************
او مادرشوهرش را عاشقانه بوسید 😮
چه نوع فعلی است؟ 🤔
ماضی اجباری از نوع بعید 😐😂😂😂
*****************
یه سشوار رو تقریبا 12 سال بود داشتیمش،
آخراش دیگه جون نداشت
برش که میداشتیم میگفت: همین مدل موی خودت عالیه خیلی هم بهت میاد😂😂
*****************
تنها کسی که از دیدنم خوشحال میشه
راننده تاکسی ایه که سه نفر سوار کرده و منتظر نفر آخره😂😂
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ﺳﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺑﻮﺩﻥ …
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺧﺒﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﭘﺮﻥ
ﻭ ﻣﯿﮕﻦ : ﻣﺎ ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﻭﻏﻦ ﺳﺮﺥ ﻣﯽ ﺷﯿﻢ
ﻭﻟﯽ ﺳﻮﻣﯽ ﺳﺎﮐﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ!
ﺭﺋﯿﺲ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﺮﺧّﺺ ﮐﻨﻪ
ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟
ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺳﻮﻣﯿﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﮐﻒ ﻣﺎﻫﯿﺘﺎﺑﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪم😍😂😂
*********************
دانشآموزی برگه امتحانی را سفید داد
و روی آن نوشت سکوتم نشانۀ نداشتن معلومات نیست... آنچه در ذهن من است قابل بیان نیست.
به او مدرکی دادند که در آن نوشته شده بود : رد شدنت نشانۀ شکستت نیست.
بلکه شوخ طبعیات ارزش دیدنت در سال آینده را دارد...😂😂
😂 @de_bekhand 😂
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود