#حکایت ✏️
بهانۀ شاگرد خیّاط برای خوردن عسل
روزی روزگاری در زمانهای قدیم مرد خیّاطی کوزهای عسل در دکانش داشت. یک روز میخواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت:
«این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»
شاگرد که میدانست استادش دروغ میگوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیدهای؟»
شاگرد نالهکنان پاسخ داد:
«تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهنها را دزدید و رفت. وقتی من متوجّه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتکخوردن و تنبیه آسوده شوم.»
◼️ @de_bekhand ◼️
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود