شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ - 10:48 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
کلک دزدان کفش!
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفشهایش را زیر سرش گذاشت و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از آن دو نفر گفت:
طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها.
دیگری گفت: نه آن مرد بیدار است و وقتی ما برویم طلاها را بر میدارد.
گفتند: امتحانش میکنیم.
کفشهایش را برمیداریم اگر بیدار باشد معلوم میشود.
مرد که حرفها را شنیده بود، خودش را به خواب زد.
آنها کفشها را برداشتند و مرد هیچ واکنشی نشان نداد.
گفتند پس خواب است.
طلاها را زیر جعبه مهرهای نماز بگذاریم.
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای آن دو را بردارد اما اثری از طلاها نبود و متوجّه شد که همۀ این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهایش را بدزدند...
👶
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود