خرسواری به گمشدن یک خر نمیارزد.!!!
📝 حکایت_طنز
ملّانصرالدّین ده راس خر داشت که آنها را بسیار عزیز میداشت. روزی سوار بر یکی از آنها شد تا همه را برای چرا و خوردن علفهای تازه به دشت ببرد .
وقتی که بر روی خر نشست شروع کرد به شمردن خرها یک دو سه ....نُه!
نُه خر را شمرد. خری را که خودش روی آن نشسته بود به حساب نمیآورد. دوباره شمرد .باز هم یک خر کم بود.از خر پیاده شد و روی سنگی بلند ایستاد و شمرد. خرها ده راس بودند.
باز هم سوار خر شد تا راه بیفتد . ولی پیش خود گفت:
شاید اشتباه کرده باشم .دوباره شمرد.این بار نُه خر بودند .
با تعجُّب گفت:عجیب است وقتی سوار میشوم نه خر هستند و وقتی پیاده میشوم ده خر؟!
بعدخندهای زیرکانه کرد و از خر پیاده شد و گفت :
اصلاً پیاده میروم خرسواری به گمشدن یک خر نمیارزد.!!!
✍
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود