درسی که در هیچ مدرسهای نمیآموزند!
آمیتاب باچان میگوید:
«در روزهایی که در اوج شهرت و موفّقیّتم بودم، سوار هواپیما شدم. کنارم مردی سالخورده نشسته بود با کتوشلواری ساده، چهرهای آرام و رفتاری بیادّعا. به نظر میرسید انسانی تحصیلکرده و از طبقۀ متوسّط باشد. مسافران دیگر گاهی پنهانی به من نگاه میکردند؛ میدانستند که چه کسی هستم. اما او بیهیچ توجّهی به این ماجرا، غرق خواندن روزنامه بود، گاهی از پنجره به آسمان نگاه میکرد و جرعهجرعه چایش را با حوصله مینوشید؛ انگار جهان فقط همین سکوت و همین پرواز است.»
لبخندی زدم و برای شروع صحبت پرسیدم: «فیلم تماشا میکنید؟»
گفت: «خیلی کم… فکر میکنم چند سال پیش یکی دیدم.»
گفتم: «من در سینما کار میکنم.»
با کنجکاوی پرسید: «چه کاری؟»
جواب دادم: «بازیگر هستم.»
سرش را به نشانه تأیید تکان داد و خیلی ساده گفت: «عالی است.»
نه هیجان، نه اغراق، نه تعریفهای پرزرقوبرق؛ فقط یک جملۀ کوتاه و محترمانه. وقتی هواپیما نشست، با همان اعتمادبهنفسِ جوانی که فکر میکند دنیا را فتح کرده، گفتم:
«از آشنایی با شما خوشحال شدم. من آمیتاب باچان هستم.»
او دستم را فشرد، لبخند زد و گفت: «من هم خوشحال شدم. من جی. آر. دی. تاتا هستم.»
آن لحظه فهمیدم کنار چه کسی نشستهام: یکی از بزرگترین صنعتگران و میلیاردرهای هند، صاحب گروه عظیم تاتا. و همانجا، در سکوت یک فرودگاه، در دل یک پرواز ساده، درسی گرفتم که هیچ مدرسهای بهتر از آن نمیآموزد: حتّی وقتی فکر میکنی خیلی بزرگ و خیلی مشهور شدهای، همیشه کسی هست که بیسروصدا از تو بزرگتر باشد. فروتنی هیچ هزینهای ندارد، اما ارزشش از ثروت، مقام و حتی دانش بیشتر است. در زندگی ممکن است پول و جایگاه کم بیاورند، اما رفتار خوب و تواضع، تقریباً همیشه برندهاند. 🌿
این اتّفاق حدود سال ۱۹۷۳ رخ داد؛ زمانی که آمیتاب باچان تازه با فیلم «زنجیر» میدرخشید و در اوایل دهه سی زندگیاش بود.
اگر این محتوا را دوست داشتید، صفحهمان را دنبال کنید و آن را با دوستان خود هم به اشتراک بگذارید! 🌻
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود