داستان زیبا
دلیل گریۀ بچّۀ نوزاد
✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️
قصّۀ شب
✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️✈️
مسافر هواپیما سرِ پدری که بچهاش گریه میکرد داد زد:
«خفّهاش کن! دیوانهمان کرد ❗»
اما جوابی شنید که باعث شد کل مسافران گریه کنند... ✈️👶⚰️
در یک پرواز طولانی خارجی ، سکوت هواپیما با صدای گریه گوشخراش و ممتدِّ یک نوزاد ۶ ماهه شکسته شد.
بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد.
پدر جوانش که بسیار آشفته و کلافه به نظر میرسید ، بچه را روی دست گرفته بود و راه میبرد ، تکان میداد و سعی میکرد آرامش کند ، اما فایدهای نداشت.
نیم ساعت گذشت. صدای گریه قطع نمیشد.
یکی از مسافران که مردی عصبی بود، از صندلی بلند شد و با فریاد گفت:
«آقا! چه وضعش است؟ چرا ساکتش نمیکنی؟ ما پول دادیم که آسایش داشته باشیم! اگر بلد نیستید بچه نگه دارید، غلط میکنید سوار هواپیما میشوید! آن بچه را خفه کن یا بده مادرش شیرش بدهد!»
بقیه مسافران هم پچپچ میکردند و با نگاههای سنگین ، پدر جوان را سرزنش میکردند.
پدر جوان ایستاد. چشمانش کاسۀ خون بود و زیرش گود افتاده بود.
او با صدایی که از ته چاه در میآمد و میلرزید ، رو به مسافر عصبانی و جمعیت گفت:
«ببخشید... واقعاً عذر میخواهم که اذیّت شدید. من همۀ تلاشم را میکنم، اما او آرام نمیشود... تقصیر خودش نیست ، او دنبال " *بوی مادرش* " میگردد و سینهاش را میخواهد!
اما نمیتوانم او را پیش مادرش ببرم.
جنازۀ مادرش الان در تابوت، در قسمت بار (Cargo) همین هواپیماست!
ما داریم او را میبریم تا در خاک وطنش دفن کنیم. من هنوز یاد نگرفتهام چطور هم پدر باشم و هم مادر!»
ناگهان سکوت مرگباری هواپیما را بلعید.
آن مرد عصبانی ، خشکش زد و رنگ از صورتش پرید. بغض راه گلوی همۀ مسافران را بست.
مهماندار هواپیما که اشکش سرازیر شده بود، جلو آمد و بچه را بغل گرفت. مسافران دیگر نوبت به نوبت میآمدند، دست پدر را میگرفتند و عذرخواهی میکردند.
آن گریه دیگر " گوشخراش " نبود؛ صدای " روضهی وداع " بود که در آسمان خوانده میشد.
نتیجه اخلاقی:
هیچوقت، هیچوقت و هیچوقت بر سر کسی که در شرایط سختی است فریاد نزنید.
ما صدای گریه را میشنویم ، اما دلیل گریه را نمیدانیم.
شاید کسی که امروز اعصاب ما را خرد کرده، در حال تحمُّل مصیبتی است که اگر ما جای او بودیم، دیوانه میشدیم.
یک چالش انسانی:
دفعۀ بعد که در اتوبوس، مترو یا هواپیما بچهای گریه کرد، به جای اخمکردن، به پدر یا مادرش لبخند بزن و بگو: «اشکالی ندارد ، بچه است دیگر... خسته نباشید.»
همین یک جمله ، بارِ کوهی از خجالت را از روی دوششان برمیدارد.
اگر این داستان قلبت را لرزاند ، آن را به اشتراک بگذار تا یاد بگیریم باطن زندگی مردم را ندیده قضاوت نکنیم. 🖤🥀
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود