چه بدبختند مردمی که نقشی در سرنوشت خود ندارند!
تیمور لنگ به کشور عثمانی لشگرکشی کرد و عثمانی را شکست داد و پادشاه عثمانی اسیر شد.
تیمور لنگ در کاخ نشسته بود و گفت پادشاه عثمانی را نزد من آورید.
پادشاه را آوردند، تا تیمور چشمش به او افتاد شروع کرد به خندیدن. پادشاه عثمانی یک چشمش کور بود. گفت: به کوری چشمم میخندی؟!
تیمور گفت: نه.
گفت: من پادشاه عثمانی هستم و مقامم مثل شماست و شما نباید به خاطر این که غالب شدی و من مغلوب، مرا جلوی بزرگان دربارت تحقیر کنی.
تیمور گفت: نه، من به شما احترام میگذارم. خنده من از دیدن شما به سبب تحقیر تو نبود.
گفت: پس از بهر چه بود!؟
گفت: به مردم دو کشور ایران و عثمانی میخندم که سرنوشتشان به دست منی لنگ و تویی کور افتاده!
...و چه بدبختند مردمی که نقشی در سرنوشت خود ندارند و به هر فلاکتی تن میدهند!
زیرا که عادت دارند دیگران تغییرشان دهند و هرگز زحمت تغییر به خود نمیدهند.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود