جرعهای خیال...آرام
به نام خدا
اندوهگین نباش سرزمین من.
در شکاف زخمهای تو
بذر گل کاشتهام.
تو روزی،
سراسر گلستان خواهی شد
.دلم میخواهد ایران را
گردگیری کنم از شمال تا جنوب...
شیشهها را برق بیندازم از شرق تا غرب..
رودخانه ها را آب تازه بیندازم..
دریاچهها را لایروبی کنم...
کویر را بتکانم
کوهها را مرتّب کنم...
بر طاقچه صخرهها گل بگذارم...
بیشه و جنگل و باغ را آب بدهم
و شاخههای خشک را در تنور بیندازم..
.برای آسمان پیراهن ابری بدوزم...
گیسوی گندمزار را ببافم...
شیر گاوهای مراتع سبز را بدوشم...
نان خوش عطر بپزم ...
و سفرهای پاکیزه پهن کنم...
عسل سبلان و پنیر لیقوان در بشقاب بگذارم
و تخم مرغ تازه نیمرو کنم
و تمام ایرانیها را دعوت کنم به
فنجانی آرامش و حبّۀ قندی
دل ِ خوش...
لقمهای نان و رویا
و *جرعهای خیال...آرام*
نویسنده ناشناس
سلام صبح بخیر وشادمانی
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود