پنجشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۵ - 17:38 - سیدعلی رضاشفیعی مطهر -
...چون تو باشی آنِ من!
عارف زنی در بادیه از کاروان بریده و در بیابان حیران و سرگردان. زیر خار مغیلانی فرود آمد. سر بر زانوی حسرت نهاد.همیگفت:
خدایا، غریبم و بیمار، و غمگین و درویش و تنها و درویش.
از غیب آوازی شنید که:
وحشت داری در حالی که من با تو هستم؟ چه اندوه بری؟ و چگونه تنهایی؟ من حاضر دل تو و مونس جان توام.
زبان حال او ناگهان اين شد:
گر شوند اين خلق عالم سر به سر خصمانِ من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آنِ من!
( تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری)
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود