.
*📑چرا تغییردادنِ عقیدهی آدمای متعصّب، تقریباً غیرِممکن است؟*
*در یک شبِ سرد و برفی در دِسامبرِ ۱۹۵۴، زنی بهاسم دوروتی مارتین (۱۹۰۰ _ ۱۹۹۲)گروهی از پیروانش (جویندگان) را در خانهاش واقع در شیکاگو جمع کرده بود؛ اما این فقط یک دورهمی ساده نبود. آنها منتظر پایان دنیا در رأسِ ساعت ۱۲ نیمهشب بودند...*
*دوروتی ادعا میکرد پیامهایی از موجوداتِ فضاییِ سیارهی «کلاریون» دریافت میکند و به پیروانش گفته بود که سیلِ عظیمی در راه هست که قرار است تمامِ زمین و بشریت را نابود کند؛ اما رأسِ نیمهشب بشقابپرندهای از راه میرسد و صرفاً قراراست مومنانِ واقعی که آنها باشند را نجات بدهد...*
*این آدمها دیوانه نبودند؛ بین آنها پزشک، مهندس، دانشجویان باهوش و آدمهای معمولیای بودند که همگی کار و کسبشان را رها کرده بودند، خانههایشان را فروخته و تمام پلهای پشتِ سرشان را خراب کرده بودند؛ چرا؟ چون قرار بود دنیا به پایان برسد...*
*ساعت تیکتاک میکرد؛ ده شب، یازده شب و سرانجام ۱۲ نیمهشب.... سکوتِ مطلق حاکم شد. همه به هم نگاه میکردند اما هیچ بشقابپرندهای نیامد. هیچ سیلی جاری نشد و دنیا با بیتفاوتیِ تمام به چرخشِ خودش ادامه داد...*
*منطق حکم میکند که در آن لحظه، آن جمع باید از شدتِ شَرم آب میشدند و به حماقتِ خودشان اعتراف میکردند و با سرهای پایین به مکان و مأوای خود برمیگشتند، اما اتفاقی که افتاد، یکیاز عجیبترین و ترسناکترین واکنشهای روانشناختیِ انسان بود!!*
*لئون فستینگرِ روانشناس بزرگی که مخفیانه توی آن جمع نفوذ کرده بود، مشاهداتش را ثبت کرد. ساعت ۴ صبح، وقتی فشارِ روانی به اوج رسید، ناگهان دوروتی پیامی جدید نوشت:*
*«خداوندِ جهان بهخاطرِ ایمانِ قویِ همین گروهِ کوچک، تصمیم گرفت به کلِبشریت رحم کند و سیل را لغو کرد.»*
*واکنش گروه چی بود؟ آیا عصبانی شدند؟ اصلاً. آنان یهو پر از انرژی و شادی شدند. آنها که تا دیروز ار رسانهها فرار میکردند، حالا با روزنامهها تماس گرفته و فریاد زدن که «ما دنیا را نجات دادیم!» آنها بهجای اینکه بپذیرند که فریب خوردند، متعصبتر شدند.*
*اما چرا این طوری است؟ چرا تغییردادنِ عقیدهی آدمای متعصب تقریباً غیرممکن است؟ نکته این است که وقتی تو هزینهی زیادی برای یک باور میپردازی، وقتی آبرو، پول و وقتات را پای یک چیز اشتباه ریختی، پذیرفتنِ «اشتباه» دیگر یک اعترافِ ساده نیست، بلکه بهمعنای فروپاشی کاملِ هویتِ توست.*
*این داستان فقط دربارهی آن فرقهی قدیمی نیست؛ این داستانِ تکتکِ ماست وقتی که روی اسب بازنده شرط میبندیم، وقتی در یک رابطهی سمی میمانیم، وقتی ارتباطات بیثمر را پایان نمیدهیم و وقتی به آدمای اشتباهی اطمینان میکنیم...*
*اپیکتتوس، فیسوف رواقی میگفت:
«غیرممکن است کسی چیزی را یاد بگیرد که فکر میکند از قبل میداند.»*
*خطرناکترین لحظهی زندگیِ ما زمانی نیست که چیزی را نمیدانیم، بلکه زمانی است که به چیزی «اطمینانِ تام» داریم و حاضریم برای این اطمینان، واقعیت را قربانی کنیم.*
*آن فرقه در شیکاگو ترجیح دادند باور کنند که قوانینِ فیزیک و کیهان تغییر کرده تا این که بپذیرند احمق بودند.*
*بهخاطر همین است که میگویند مهمترین توانایی در قرن ۲۱، توانایی تجدیدنظر در افکار و باورهای ماست. این یکی از معیارهای سواد در قرن ۲۱ هست.*
✍ ع. خدابنده
👌🤔🤔
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود