*🔴 یک خاطره؛ یک مقایسه!
عبدالعلی بازرگان میگفت، وقتی پدرش مهندس مهدی بازرگان در رژیم گذشته به ۵ سال زندان محکوم شد، پدرش عباسقلیآقا تجارتی در دومین ماه زندانی فوت کرد. من صرفاً برای این که پدرم مهندس از مرگ پدر باخبر باشد به زندان رفتم و به افسر نگهبان گفتم:
میخواهم این خبر را به پدر بدهم…
سروان خیلی متأثّر شد و گفت:
اجازه بده بروم و برای دفن پدرش از سرهنگ مرخّصی بگیرم.
پس از کمی معطّلی، عصبانی بودم که دیدم افسر نگهبان یک چای برایم آورد و گفت:
صبر کن، سرهنگ در تلاش است برای مهندس جهت شرکت در مراسم پدرش مرخّصی بگیرد…
بالاخره پدر را به مرخّصی فرستادند… سوم گذشت، هفتم گذشت، حتّی تا چهلم از مأموران شهربانی خبری نشد!
پدر گفت: آنها بزرگواری کردند، بگذار من خودم بروم و خودم را معرّفی کنم…
ما به اتّفاق به زندان رفتیم. همان افسر نگهبان بود. مجدّداً به من و پدر تسلیت گفت، آنگاه ادامه داد: مقامات بالا گفتهاند چون آقای مهندس بازرگان متألّم است، فعلاً نیاز نیست به زندان برگردد!
ما هم بیرون آمدیم و دیگر پدر به زندان برنگشت و آنها هم به دنبالش نیامدند!…
به یاد جناب مهندس میرحسین موسوی و مرگ پدرش افتادم. چه دردناک بود که حتّی اجازه ندادند در خاکسپاری پدرش هم شرکت کند!
پ.ن: رژیم شاه لابد اشتباه میکرده!*
*کانال گاهنوشت
@kaleme
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود