ایثارگری قهرمانِ جهان و رکورددارِ شنایِ زیرِ آب
«شاواراش کاراپتیان» (Shavarsh Karapetyan)، قهرمانِ جهان و رکورددارِ شنایِ زیرِ آب، در حالِ دویدن در کنارِ دریاچهیِ ایروان بود که ناگهان صدایِ مهیبی شنید. یک اتوبوسِ برقی با ۹۲ مسافر از جاده منحرف شد و به اعماقِ دریاچهیِ یخزده و پُر از لجن سقوط کرد.
شاواراش بدونِ ثانیهای تردید، خودش را به آبِ کثیف و منجمد انداخت. او به عمقِ ۱۰ متری رفت، با پاهایش شیشهیِ اتوبوس را در تاریکیِ مطلق خُرد کرد و شروع به بیرون کشیدنِ آدمها کرد...
🔺او ۳۰ بار به آن عمقِ وحشتناک شیرجه زد. در آبی که دیدِ آن صفر بود، با دستهایِ بریده و خونی، ۴۶ نفر را از آن گورِ دستهجمعی بیرون کشید (که ۲۰ نفر از آنها زنده ماندند).
⚠️ اما بهایِ این فداکاری برایِ خودش ویرانگر بود....
شیشهها پاهایِ او را تکّهتکّه کرده بودند. او به دلیلِ سرمایِ شدید و عفونتِ خون، همانجا در ساحل از هوش رفت. شاواراش ۴۵ روزِ تمام در کُما بود. وقتی بیدار شد، ریههایش برایِ همیشه آسیب دیده بودند. رویایِ المپیک، مدالهایِ جهانی و آیندهیِ ورزشیاش برایِ همیشه نابود شد.
🇷🇺 سالها گذشت. جهان او را فراموش کرد. شاواراش به مسکو رفت و برایِ گذرانِ زندگی، یک مغازهیِ کوچکِ کفاشی باز کرد و در گمنامیِ مطلق مشغولِ تعمیرِ کفشِ آدمها شد... بله، زندگی همیشه مهربان نیست...
دههها بعد، یک خبرنگار که او را پیدا کرده بود، از او پرسید:
«تو تمامِ زندگی، شهرت و سلامتیات را در آن دریاچه از دست دادی. وحشتناکترین بخشِ آن روز برایِ تو چه بود؟»
پاسخِ شاواراش، یکی از تکاندهندهترین جملاتِ تاریخِ بشریت است. مردی که جانِ ۲۰ انسان را نجات داده بود، با چشمانی پُر از اشک گفت:
💬 «در آن تاریکیِ مطلق، من یک بار اشتباه کردم. دستم به چیزی خورد، فکر کردم یک انسان است. با تمامِ توانم آن را به سطحِ آب آوردم، اما وقتی رویِ آب رسیدم دیدم یک "صندلیِ چرمیِ اتوبوس" است... من ثانیههایِ حیاتیام را برایِ یک تکه چرم هدر دادم. میتوانستم با آن زمان، یک نفرِ دیگر را نجات دهم. آن صندلیِ چرمی، هنوز هر شب در کابوسهایِ من است و هرگز خودم را نمیبخشم.»
✳️ رفیقِ جان! دلیلِ این که امشب به سراغِ این کفّاشِ قهرمان رفتیم، همین بود.
❗ ما در دنیایی زندگی میکنیم که آدمها برایِ انجامِ کوچکترین وظایفشان، از زمین و زمان طلبکارند. اما در همین دنیا، انسانهایِ اصیلی وجود دارند که فراتر از توانشان میدَوند، از جانشان، خوابشان و روانشان مایه میگذارند، اما در نهایت، باز هم عذابوجدان دارند که «چرا بهتر نبودم؟»
روانِ انسانهایِ متعهّد و متخصّص، یک روانِ سنگین و پُردرد است. آنها مدالهایشان را نمیشمارند؛ آنها همیشه به «آن یک نفری که نتوانستند راضی کنند»، «آن پروژهای که بینقص نشد» و «آن خطایی که در تاریکی رخ داد» فکر میکنند....
⚠️ درسِ شگرفِ شاواراش برایِ خلوتِ امشبِ ما این است:
تعهدِ واقعی، یک نشانِ افتخار رویِ سینه نیست؛ یک زخمِ پنهان در اعماقِ وجدان است. انسانِ اصیل، همیشه خودش را بدهکارِ کیفیت و انسانیت میداند.
✅ اگر تو هم از آن دسته آدمهایی هستی که شبها از خستگی به خواب میروی، اما باز هم ذهنت درگیرِ این است که:
✔️ «آیا امروز با فلان مشتری یا همکارم به اندازهیِ کافی باانصاف بودم؟»
✔️ «آیا فلان کارِ شرکت را با بالاترین استانداردی که میتوانستم تحویل دادم؟»
✔️ «آیا برایِ خانوادهام کم نگذاشتهام؟»
بدان که تو بیمار نیستی؛ تو فقط به بیماریِ نادرِ «شرافت و وجدانِ بیدار» مبتلایی.
✍️ میبینی؟ جهان به آدمهایِ بیخیال پاداش میدهد، اما رویِ شانههایِ زخمیِ آدمهایِ متعهّد میچرخد...
بابتِ آن صندلیهایِ چرمی که اشتباهی بالا کشیدی، خودت را ببخش. تو در تاریکیِ این روزگار، تمامِ تلاشت را کردهای. به دستهایِ خستهات نگاه کن؛ آنها جانِ چیزهایِ ارزشمندِ زیادی را نجات دادهاند.
⏳ امشب، بارِ سنگینِ کمالگرایی و عذابوجدان را زمین بگذار. تو فراتر از وظیفهات شیرجه زدهای. آسوده بخواب،همکار عزیز آموزشی و پرورشی من،آسوده بخواب...🌱
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود