....کاین "دولت وُ مُلک" میرود دست به دست!!
🍁🍃
درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فَراغِ مُلکِ قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد! سلطان از آنجا که سَطْوَتِ سلطنت است، برنجید و گفت:
این "طایفهٔ خرقهپوشان" امثالِ حیواناند و اهلیّت و آدمیّت ندارند!
وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ رویِ زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرطِ ادب به جای نیاوردی؟!
گفت: سلطان را بگوی: توقّعِ خدمت از کسی دار که توقّعِ نعمت از تو دارد ... و دیگر بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّتاند نه رعیّت از بهرِ طاعتِ ملوک!!!
مَلِک را گفتِ درویش استوار آمد... گفت: از من تمنّا بکن!
گفت: *آن همیخواهم که دگرباره زحمت من ندهی!*...
گفت: مرا پندی بده!. گفت:
*دریاب کنون که نعمتت هست بهدست،*
*کاین "دولت وُ مُلک" میرود دست به دست!!!*
از گلستان سعدی
اد!🙏🌴🌹*
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود