کاه تهیاندیشی و خودبینی!!
از مترسکی پرسیدم:
آیا از این همه ایستادن در میان مزرعه،
زیر تازیانۀ باد و باران،
و در تنهایی بیپایان دشت،
خسته و دلزده نشدهای؟
پاسخ داد:
نه...
زیرا در هراس افکندن بر دیگران،
لذّتی نهفته است که مرا از ملال میرهاند.
من از کار خویش خشنودم
و هرگز از آن بیزار نمیشوم.
لحظهای در اندیشه فرو رفتم و گفتم:
شاید حق با تو باشد،
من نیز زمانی چنین احساسی را تجربه کردهام.
مترسک با نگاهی سرد گفت:
نه...
تو در اشتباهی.
هیچکس از رنج دیگران،
از تحقیر دلها
و از افکندن بذر هراس در جان آدمیان،
لذّت نمیبرد؛
مگر آن که درونش
از کاه تهیاندیشی و خودبینی انباشته شده باشد.
سکوت کردم...
باد از میان خوشههای گندم گذشت
و آفتاب، سایۀ بلند مترسک را
بر زمین کشید.
در آن لحظه دریافتم
که مترسکها تنها در مزرعهها زندگی نمیکنند.
بسیاری از آنان را میتوان
در میان آدمیان یافت؛
آنان که قامتشان شبیه انسان است،
اما دلشان از مهر تهی است.
آنان که گمان میکنند
شکستن دلها نشانه قدرت است،
و تحقیر دیگران،
دلیلی بر برتری.
غافل از آن که
بزرگی در بلند کردن انسانهاست،
نه در کوچک شمردنشان؛
و شکوه آدمی
در روشن کردن چراغی در دل دیگران است،
نه در خاموش کردن آن.
چه غمانگیز است
آنگاه که انسانی،
به جای آن که پناهگاهی برای آرامش باشد،
به مترسکی بدل شود
که همه هنر خویش را
در ترساندن پرندگان امید میبیند.
و چه زیباست انسانی
که با دلی سرشار از مهر،
نه سایه هراس،
که نسیم آرامش را
بر جان دیگران مینشاند.
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود