🌻*تا چِه کُنَد با سر تو ، روزگار* ⁉️👳🏾♂️
در تاریخ آمده است هنگامی كه ابن زياد، حاكم كوفه در واقعه کربلا سر مبارك امام حسين ( ع) را بريد ، روي طشت در تخت قصر دارالامارۀ كوفه در معرض نمايش مردم گذاشت، سپس نزد يزيد فرستاد.
🥀شش سال بعد، مختار در جنگ پیروز شد و به حکومت رسید و سر ابن زياد را بريد ، در همان قصر روي تخت در معرض نمايش گذاشت، سپس آن را نزد حضرت سجّاد و محمّد بن علي در مكّه فرستاد.
🥀چندی بعد مصعب این زبیر به حکومت رسید و سر مختار را بريد و روي همان تخت در معرض نمايش گذاشت، سپس آن را نزد برادرش عبدالله بن زبير به مكّه فرستاد.
🥀چندی بعد عبدالملك بن مروان به حکومت رسید و سر مصعب را بريد و در همان دارالاماره سر را در معرض نمايش گذاشت.
در آن هنگام كه پسر مروان از خوشحالی كشتن مصعب به خود میبالید، مردی هوشمند و شاعر به نام عبدالملک عمروالیثی در گوشۀ مجلس شگفتزده و خندان شد و تكبير گفت .
🥀*عبدالملك سبب تكبير را پرسيد، او با شعر گفت:
* *خودم اینجا بودم و سر امام حسين را روی همين تخت و زير همين قبّه و بارگاه، نزد ابن زياد ديدم و به فاصلۀ كمی سر ابن زياد را نزد مختار مشاهده كردم، و چندی نگذشت كه سر مختار را نزد مصعب ديدم، و امروز سر مصعب را نزد تو میبينم*‼️"
🥀 پسر مروان سخت بر آشفته شد و برخود لرزيد و بیدرنگ بيرون آمد و دستور داد قصرِ دارالاماره را ويران كردند كه تا كنون ويرانههای آن آشكار است.
☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸☘️🌺🍃🌸
*صادق هجری تفرشی شاعر ایرانی این گفتگو را این گونه به نظم آورده است.*
👇👇👇👇👇👇
نادرِه پیری ز عرب هوشمند
گفت به عبدالملک از روی پند
زير همين گنبد و اين بارگاه
روی همين مَسنَد واين تکيهگاه
بودم و ديدم برِ ابن زياد
آه چه ديدم که دو چشمم مباد
تازه سری چون سپر آسمان
طلعت خورشيد ز رويش نهان
بعد ز چندی سر آن خيرهسر
بُد بر مختار به روی سپر
بعد که مصعب سَر وسردار شد
دستخوش وی سر مختار شد
اين سر مصعب بود ای نامدار
تا چه کند با سر تو روزگار
*حیف که یک دیده بیدار نیست*
*هیچ کس از کار خبردار نیست*
*مات همینم که در ابن بند و بست*
*این چه طلسمی است که نتوان شکست*
م ـ ج
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود