از چوپانی تا امارت!
چوپانى به مقام وزارت رسید.
هر روز بامداد برمىخاست و ڪلید برمىداشت و درب خانۀ پیشین خود باز مىڪرد و ساعتى را در خانۀ چوپانى خود مىگذراند.
سپس از آنجا بیرون مىآمد و به نزد امیر مىرفت.
شاه را خبر دادند ڪه وزیر هر روز صبح به خلوتى مىرود و هیچ ڪس را از ڪار او آگاهى نیست.
امیر را میل بر آن شد تا بداند ڪه در آن خانه چیست.
روزى ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید ڪه پوستین چوپانى بر تن ڪرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مىخواند.
_امیر گفت: اى وزیر ! این چیست ڪه مىبینم!؟
وزیر گفت : هر روز بدین جا مىآیم تا ابتداى خویش را فراموش نڪنم و به غلط نیفتم ، ڪه هر ڪه روزگار ضعف به یاد آرد ، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد .
امیر ، انگشترى خود از انگشت بیرون ڪرد و گفت :
بگیر و در انگشت ڪن ؛ تا ڪنون وزیر بودى، اڪنون امیرى!
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود