جمیله رقّاص" و خدای اصغر تیغی
"علی سبزیان" مغازهدار کاروانسرای کلگه ، زادهٔ روستای "آ ب گنجی" از توابع شوشتر است و ڪتابی دارد به نام *" جمیله رقّاص"* ڪه گوشهای از خاطرات دوران ڪودڪی و نوجوانی جمیله رقّاص قبل انقلاب است.
و اینڪ خاطرهای از ڪتاب *جمیله رقّاص* با عنوان
*خدایِ ممرفیع*
✳ *جمیله رقّاص* از لحاظ سواد و فهم چیز دیگری بود!
خوش سخن و با سواد ،
ادیب و نڪتهدان
بانویی شاد ڪه خانقاهی نداشت.
دستهایش بسیار نیرومند بود و زندگیاش از دسترنج خود و باغِ انگورش میگذشت.
✳ آقای ممبینی ، هم مدیر مدرسهٔ ما بود و هم معلم ؛ خوب درس میداد.
تا این ڪه "یَرَقان" گرفت و در خانه ما بستری شد
و از "جمیله رقّاص " خواهش ڪرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد.
✳ "جمیله رقاص" روز اول حضور در ڪلاس گفت:
بچه ها! امروز ما میخواهیم درباره "خدا" صحبت ڪنیم.
فرقی ندارد..... "ارمنی" باشید
و یا "مسلمان".....یا " مسیحی" .....
همه ما از هر دین و مسلڪی با "خدا" حرف میزنیم.
حالا خیال ڪنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با "خدا" حرف بزنید.
حالا از هر ڪلاسی از اول تا ششم ، یڪ نفر بیاید برای ما تعریف ڪند چطوری با خدا حرف میزند؟
و از خدا چه میخواهد؟
✳ در همین حال "اصغر تیغی" دستش را بالا گرفت و گفت :
اجازه من بگم؟
گفت: بگو پسرم!
✳ اصغر تیغی گالشهای پدرش را پوشیده بود.
هوا ڪه خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد.
اصغرتیغی چشمانش را بست و گفت:
*خدا جان!*
*همه زمینهای دنیا مال خودته؛*
*پس چرا به پدر من ندادی؟!*
*این همه خانه توی شهر و دِه هست؛*
*چرا ما خانه نداریم؟!*
*خدا جان!*
*تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها "نانِ خالی" میخوریم.*
*شیر مادرم خشڪ شده، حالا برای خواهر ڪوچڪم "سارا"، دیگر شیر ندارد.*
*خداجان!*
*گاو و گوسفند هم نداریم.*
*اگر "صغرا خانم ننه غلامی" به ما شیر نمیداد،*
*خواهرم گرسنه میماند و میمرد!*
*خدا جان!*
*ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ ڪدام از ما لباسِ نو نپوشیدهایم ، و اگر موقع عید "ننه جون تیغی"، به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد!*
✳ ڪلاس ساڪتِ ساڪت بود. اصغر تیغی" انگار یادش رفته بود توی ڪلاس است.
"جمیله رقاص" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میڪرد.
بعضی بچهها گریه میڪردند.
" جمیله رقاص" آهسته گفت:
حرف بزن پسرم!
با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
اصغر تیغی گفت:
اجازه خانم ! حرفم تمام شد.
✳ "جمیله رقاص" برگشت و اصغر تیغی را بغل ڪرد و گفت:
*بارڪ الله پسرم!*
*با "خدا" باید همین جور حرف زد.*
✳ ڪلاس تمام شد
و "جمیله رقاص" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت ڪه "باغ پدریاش" را ڪه بهترین باغ انگور در "روستای کلگیر" بود، به خانوادهٔ "اصغرتیغی" بخشید!
🌍و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبڪ اصغر تیغی با هم بخوانیم:
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*انسانیت را بار دیگر به مجتهدین و علمای ما یادآوری ڪن!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*به "اختلاسگران' بفهمان این ملّت دیگر رَمق ندارد، لطفاً انصاف داشته باشید!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*به مسئولان ما بفهمان ڪه ڪارگر و معلم و بازنشستههای ما نمیتوانند با این حقوق زندگی ڪنند، چه رسد تولید ڪنند و "رونقِ اقتصادی" بیافرینند!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*به مسئولان ما یادآوری ڪن "عدالت در بین مردم" ڪمارزش تر از آزادی از دست "مستڪبر خارجی" نیست!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*به مسئولان ما بفهمان ڪه اختلاس و غارت و چپاول مردم، با "بگیر و ببند" درست نمیشود، بلڪه با "آزادیِ نقد" و "اقتصادی شفّاف" و بدون "رانت" حل میشود!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*بار دیگر به مسئولان ما بگو "قانون اساسی" را یڪ بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حدّاقل به همین قانون پایبند باشند!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*به مسئولان ما بفهمان ڪسی ڪه "معاش" ندارد، "معاد" هم ندارد!*
🌍 *خدای اصغر تیغی*
*به مسئولان ما بفهمان جوانان از دست رفتند، انحصار در فهم دین، ڪمرِ "اندیشهورزی" را شڪسته!*
*🌍 خدای اصغر تیغی*
*به "اصغر تیغیها" بیاموز ڪه تقصیر "خدای آسمان" نیست، بلڪه مقصّر "خدایان زمین" هستند ڪه پدرت "ڪار" ندارد ، زمین و گاو ندارد؛*
🌺 *"خدای اصغرتیغی"...*
اگر براتون امڪان داره، این گفتگوی اصغر تیغی با خدا را پخش ڪنید ، شاید به دست مسئولان و خدایان روی زمین برسد و دعای اصغرتیغی واقعیت پیدا بڪند.
تشڪر.........
گاهی نمیتوان به کتابی بیان نمود